تبليغاتX
دختری از ایران
 

هفت  سال از پر پر شدن داریوش و پروانه فروهر می گذرد دو انسانی که در خانه خودشان مانند هزاران هزار انسان دیگر مشغول زندگی بودند  اما این زندگی آرام چندان به مذاق گروهی خون آشام خوشایند نیامد و این گروه خون آشام دست به دریدنی زدند که گرگ را یارای آن نبود...

اما  تا به امروز کسی نتوانسته داد این بی گناهان را از آن خون آشامان بگیرد نه دختر وپسر عزیز آندو گل پر پرشده و نه من ونه تو ونه  هیچ کس وهیچ کس دیگر...پس بیایید راه آزادیخواهی را پیش بگیریم تا از این راه بتوانیم خونهای ناحق ریخته شده فروهرها و پوینده ها و مختاری ها و میر علایی ها و شریف ها و و و و و....... را از آن جانیان فکر واندیشه و آزادی بگیریم.....

چه کسی میخواهد من وتو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد.........

+ نوشته شده در Mon 21 Nov 2005ساعت 11:30 PM توسط مهرو ملالی

 گلچين روزگار داغ عزيزاني چون سياوش كسرايي  فريدون مشيري حميد  مصدق احمد شاملو و... را در دل من و ديگر دوستداران اين نازنينان گذارد وديروز خبردار شدم يكي ديگر از با ا حساسترين شاعران ايران زمين هم از بين ما رفت و ما را تنها وسوگوار كرد.....

درگذشت منوچهر آتشي شاعر ومترجم بزرگ كشورمان را به همه ادب دوستان تسليت مي گويم.

كارنامه  زنده ياد منوچهر آتشي:

۱ـآهنگ ديگر ۲ـآواز خاك ۳ـ ديدار در فلق ۴ـوصف گل سوري ۵ـ گندم و گيلاس ۶ـ  چه تلخ است اين سيب

۷ـحادثه در بامداد ۸ـ زيباتر از شكل قديم جهان

ترجمه كتابهاي:۹ـ فونتامارا(ايگناتسيو سيلونه)۱۰ـ لنين(مايا كوفسكي)۱۱ـدلاله (تورنتون وايلدر)

يك تكه از شعر ((در امتداد ني لبك وخدا))  از زنده ياد منوچهر آتشي  رامناسب ديدم كه در اينجا بياورم:

روي كدام سنگ نشسته اي تو

با كي يكي شده اي؟

تا خيز بزنم

من هم از پاياب همين كوكب

به سمت حضور بدوي تو ـ و

با تو يكي شوم؟

 

              ( روانش شاد باد)

+ نوشته شده در Mon 21 Nov 2005ساعت 8:4 AM توسط مهرو ملالی |

دراین روزگار سیه رنگ و تار

که چشمان سفیدندومات

دگر خال عشقی به لبخند نیست

نهان شادمانی به دل بند نیست

همه در عزای کسی در غمند

به دریای غم غرق وگریان دلند

همه شاعرند...

دراین گیرودار

حدیث من آن یوسف کودک است

که عمرم برادر به چاهی سپرد

سیه رنگ وتار

چو این روزگار

زمان تیره وتار چون چاه من

زلیخا به زندانم افکند و رفت

به امید یعقوب دل زنده ام

و تعبیر خواب من این بود و هست

چو فردا رسد دلخوشم

که دنیا به کامم رسد

"شعر از افراسیاب کرمی مفرد"

 

 

 

                        

+ نوشته شده در Sun 20 Nov 2005ساعت 7:45 AM توسط مهرو ملالی |

 

 

آسمان خیره به دریای زمین می نگرد

باد درگوش فلک می خواند

ــ که چه زیباست طبیعت با تو ـــ

ودر این شادابی

به تو می اندیشم

آسمانی دیگر

و نشاطی دیگر

ــ تو چه زیبا هستی ـــ

آسمان میشنود حرف مرا

می گرید

وزمین است که از اشک فلک پر گشته

آسمان گریه نکن

می دانم

من نباید همه کس را به تو تشبیه کنم

آسمان گوش بده

من اگر می گویم که عزیزم چون توست

دست من نیست بگو

من چه کنم؟

دم نزنم؟

دل ندهم؟

پس چه کنم؟

دل رسوا شده ام را تو بگو من چه کنم؟

اگر امروز نگویم که نگارم زیباست

اگر امروز نگویم که دلم در بر اوست

او به من هیچ نخواهد پیوست

او زمن خواهد رست...........

او زمن خواهد رست !!!

 

 

+ نوشته شده در Sat 19 Nov 2005ساعت 8:2 AM توسط مهرو ملالی |

 

خیلی خوب... خیلی زود به خیلی بد دگرگون شد.

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت وبه همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که چراخیلی خوب انقدر زود دگرگون شد به خیلی بد.

آفتاب ... دگرگون شد به سایه ـ به باران

شوروشوق ...دگرگون شد به لذت ـ به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

با "تا ابد " شروع شد

و ابد دگرگون شد به گاهی ـ هیچ وقت

"و مرا دوست داشته باش" دگرگون شد به "جایی هم (در قلبت)برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

خیلی خوب... زودتر از آنکه می اندیشیدیم دگرگون شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ـاکنون دیگر باید بدانی

که خیلی خوب خیلی زود دگرگون می شود به خیلی بد.

خیلی زود.

شل سیلوراستاین

 

 

+ نوشته شده در Thu 17 Nov 2005ساعت 6:50 AM توسط مهرو ملالی |

"هرچه شد از سبحه وسجاده شد

          بي سبب رسواي عا لم باده شد...."            

                              

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 14 Nov 2005ساعت 6:53 AM توسط مهرو ملالی |

((خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم

چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمیدانم

مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی

تو مسوولی خداوندا به این اغاز وپایانم

من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت

تو می خندی از آن اول به این چشمان گریانم

نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه

من آن بیدم که می لرزم دگر بر مرگ  پایانم

خدایی نا خدایی هرچه هستی غافلی یارب 

که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم

 

تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وتر باهم....

 

+ نوشته شده در Fri 11 Nov 2005ساعت 7:30 AM توسط مهرو ملالی |

کسي که به زن ترحم مي کند از قدر او مي کاهد.کسي که پليدي هاي جامعه را به زن نسبت مي دهد به او ستم مي کند. کسي که خوبي هاي زن را نتيجه خوبي هاي خود مي داند وبدي هاي اورا نتيجه بدي هاي خود ـ ادعايي بي شرمانه دارد اما کسي که زن را همانگونه که خدا آفريده مي پذيرد عدالت را در مورد او روا داشته است...
+ نوشته شده در Wed 9 Nov 2005ساعت 7:17 PM توسط مهرو ملالی |

 وقتی که سیم حکم کند زرخدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا ـ هوای تنفس هوای زیست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ای زجنبش دمها به پا شود

وقتی که سوسمار صفت ـ پیش آفتاب

یکرنگ ـ رنگها شود ورنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

رجاله خیز گرددو پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاءس

 دنیای من به کوچکی انزوا شود...

                                                       شعر از بانو سیمین بهبهانی

 

 

+ نوشته شده در Sun 6 Nov 2005ساعت 5:40 PM توسط مهرو ملالی |

                            

من از جملات براق وتوخالیه روشنفکرها چندشم می شه!

صادق هدایت

 

+ نوشته شده در Sun 6 Nov 2005ساعت 4:6 PM توسط مهرو ملالی |

 روسپیگری که یکی از اصلی ترین شاخصهای سنجش شرایط اقتصادی اجتماعی و اخلاقی در یک جامعه محسوب می گردد در کشور ما رو به رشد است این رشد را تا همین چند وقت پیش مسوو لان انکار می کردند اما زمانی فرا رسیده است که دیگر کسی یارای انکار شدنش را ندارد...

در جامعه اسلامی که روابط جنسی باید براساس شرع باشد بالا رفتن سن ازدواج بدین مفهوم است که در این جامعه فاصله بلوغ جنسی و ازدواج و تشکیل خانواده مشروع ومشکلاتی همچون طلاق و فساد جنسی زیاد می گردد.

در سالهایی که روسپی گری رشد می کرد و نهادینه میشد مردم میدیدند ابتدا در پستوها وپس کوچه ها وسپس در خیابان و در پارک ها و اماکن عمومی دیگر "تن فروشی وتن خری" زشتی خود را از دست می دهدو صو رتی عادی به خود میگیرد. مردم واقعیت را میدیدند ولی چون سکانداران کشتی قدرت می گفتند:ان شاء الله "گربه" است مردم هم ناگزیر بودند بگویند: ان شاء الله "گربه" است!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی این فساد گربه نبود غولی بود که مدام در حال رشد است... در این زمان بود که قدرتمداران با چهره های عبوس به وجود روسپی گری اعتراف کردند ولی وجود این غول را به عواملی نسبت دادند که آدمی از این همه سفسطه بافیها یشان در شگفت می ماند.

روسپی گری و روسپی خری همیشه وحتی در با تقواترین جامعه ها بوده وهست ولی در مقیاسی نا مرئی و نا پیدا... ضعف اخلاقیات در رشد این پدیده قابل انکار نیست اما فاجعه زمانی رخ میدهد که جامعه فقیراست و نابرابری درآن بیداد میکند در اینجاست که دیگر اخلاقیات فدای این نابرابریها میگردد...

در کشور ما ایران ریشه روسپی گری همین نابرابری ها می باشد.

گروهی از این روسپی گرها زنان خیابانی هستند که من وشما شاهد علنی آنها در مجامع عمومی هستیم که فقر وتنهایی ـ بیهودگی ـ بیکاری و عدم پذیرش از سوی اجتماع آنهارا در خیابانهای بی انتهای پر از گرگ رها می کند.خیابانهایی پر از چراغ و اتومبیلهایی با بوقهای ممتد آلودگی...

گروه دیگر روسپی گرها از خانواده هایی که سلامت پیکرآنها زیر سوال است بیرون می آیند خانواده هایی بی سواد و بیکار واغلب فقیر که جز به سیر کردن شکم و دست یافتن به پول از آسان ترین راهش به چیز دیگری فکر نمیکنند...

برخی از آنها در گذشته مورد آزار جنسی قرار گرفته اند و عداه ای محصول طلاق و جرم والدینشان می باشند...

این مساله از هرکجا ریشه گرفته و بدان شاخ وبرگ داده شده است تاکنون به از هم پاشیدگی خانواده های بسیارو نابسامانی های اجتماعی فراوان انجامیده است .هنگام آن رسیده است که مسوولان بیش از پیش در فکر ریشه کن کردن آن برایند چون زنان به عنوان عامل اصلی شکل دهنده به پیکره خانواده وبهترین وسیله برای دستیابی به اهداف بالا می باشندو حیف است که به خاطر بی عدالتی ها و نا بربری های اجتماعی اینگونه قربانی گردند......

 

 

+ نوشته شده در Thu 3 Nov 2005ساعت 12:26 PM توسط مهرو ملالی |

گاهي وقتا در آدم يه احساس خوبي ايجاد مي شه. نميدونم اسمش را آرامش بذارم يا چيزي فراتر از اون.امروز اين حس در من ايجاد شد. خيلي خوشحالم كه اون دوران بدي را كه داشتم دارم سپري مي كنم. خوبيش به اينه كه ميدونم كي اين حس خوب رو به من داده. آره خود تو بودي آره تو !خود خود تو!!تويي كه اينهمه مهربوني ! تويي كه با اينكه اينهمه از من دوري ولي خيلي به من نزديكي تويي كه روزگار هنوز نتونسته از تو مهربونياتو بدزده! آرزو ميكنم اين احساس آرامشي كه ازش گفتم هميشه سراغت بياد نه نه اشتباه گفتم هميشه باهات باشه و تو رو تنها نذاره....

+ نوشته شده در Wed 2 Nov 2005ساعت 9:27 PM توسط مهرو ملالی |

زندگي با خونسردي و بي اعتنايي صورتك هركسي را به خودش ظاهر مي سازد گويا هركس چندين صورت با خودش دارد!

+ نوشته شده در Wed 2 Nov 2005ساعت 10:46 AM توسط مهرو ملالی |

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که ازآن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.....

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در Tue 1 Nov 2005ساعت 10:8 PM توسط مهرو ملالی |

من گمشده ام را ميخواهم!ونميدانم اورا از من دزديده اند يا خودش از من دور شذه.؟ولي من  به دنبال اين گشتم كه كدامين سهل انگاري در من باعث شد او از من دور شودو هيچ ردپايي مبني بر سهل انگاري در خود نيافتم كه من سبب دور شدنش شده باشم!سپس اين اطمينان در من ايجاد شد كه او از من دزديده شده است.
هيچ ميدانيد گمشده  من كيست؟((خود من))گمشده خودم هستم.
نه اين مني كه ميبينيد بلكه ان مني كه بي هيچ چشمداشتي مهرباني وفداكاري ميكرد ان مني كه  هميشه اميدوار بود واميد دهنده...ان مني كه شادو خندان بود... هستي ووجود ديگران برايش بسيارمهم بود ....
 اين مني كه مي بينيد سراسر وجودش را ياس ونااميدي فرا گرفته و خنده و شادابي برايش بي معني گشته است....بودو نبود ديگران برايش انقدرها كه ميبايدديگر مهم نيست ...
ومن دزد من دزديده شده ام را ميشناسم!!!دزد ((من)) روزگاره!
روزگاري كه نميدانم از سر كدامين بغض وكينه من هاي مهربان و فداكار وشاد و دلسوز را از انسانها دزديده وديگر خيال پس دادنشان راهم ندارد!!
من هم مانند هزان انسان دزد زده ((من خوبم ))را از دست داده ام.وازاين بابت دچار افسردگي گشته ام چون تمام شادابي ومهرباني هايم  در ان مني بود كه از من دزديده شد...حالا كه من بهترينهايم را از دست داده ام و كسي داد مرا از روزگار نميگيرد  ميخواهم اميد را سرمايه ام قرار دهم و از هيچ شروع كنم تا دوباره صاحب مهر و محبت و شكيبايي و هزاران هزار اخلاق نيكويي كه در من از دست رفته بود بشوم............
+ نوشته شده در Tue 1 Nov 2005ساعت 5:58 PM توسط مهرو ملالی |

"نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برارم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان اویزم؟

مثل اینست که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است".....

سهراب سپهری

+ نوشته شده در Mon 31 Oct 2005ساعت 10:47 PM توسط مهرو ملالی |

گاهی سخن گفتن از انچه که میدانیم بسیار مشکلتر است از سخن گفتن از انچه نمی دانیم خصوصا اگر جسارت کنیم وحقیقتی را بگوییم که تاکنون کسی نگفته است!!!
+ نوشته شده در Thu 27 Oct 2005ساعت 10:17 AM توسط مهرو ملالی |

گرفتگی هوای دلم تبدیل به بغضی شده است که نمی دانم با کدامین رعدوبرق شروع به باریدن میکند. ای کاش هر چه زودتر این ابر دلم چشمانم را بارانی میکرد وپس از باران بر چهره غمگینم رنگین کمانی از شادی و مهر ومحبت دوباره نمایان می شد.

      ای کاش باران میبارید ومرا از دیدن این چهره غریبه غمگین در اینه رها واسوده میکرد.

+ نوشته شده در Wed 26 Oct 2005ساعت 9:5 AM توسط مهرو ملالی |

چی بگم از این روزگار بی انصاف فقط اینو میدونم که:

((بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود))

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 25 Oct 2005ساعت 4:5 PM توسط مهرو ملالی |