آن دویدن ها از این اتاق به آن اتاق
که بار دشواریها را از شاخه های خسته بر می داشت؟...
جهان تاب اورا نداشت
به سرزمین پریان سپردش."ــ
((guiseppe ungaretti))
کم نبودن!
چرا که من کم گفــــتـــــــــم؟
...
خوشا به حال کلاغان قيــل وقــــال پرســت
چگونه شرح دهـــــم لحظه لحظه ي خود را
براي اين همه نـــــابــــاور خيـــــــــال پرست"
((محمد علي بهمني))
دیروز صبح تو روزنامه ها خوندم آقای احمدی نژاد یه خبر خوشی برای مردم دارن.از اونجایی که دیگه من در درازای این زمان کوتاه ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد زبان خاص ایشان را شناخته ام به خودم گفتم همان طور که ما بر سر سفره هایمان بوی نفت را حس کردیم !! و مهر و مهرورزی بسیاری به ما ابراز شدو میشود و عدالت در حد مطلوب در کشور اجرا شده است این خبر هم حتما به همان معنا خوشحالمان میکند...
شب ساعت هشت خواهرم زنگ زد و گفت بزن کانال یک... بله درست میدیدم برنامه زنده( live)اجرا میشد. جشن هسته ای با نمایشی از جوانانی که هریک لباسی ازاقوام مختلف ایرانی از قبیل گیلکی ترکمن بلوچ لر(قوم لر همان قومیست که این روزها عده ای زیادی از آنها بخاطر یک حادثه ی کوچک طبیعی سقفی بالای سرشان نیست چون کمکها به حد نصاب نرسیده است !!!!) را بر تن کرده بودند و شعار الله اکبر سر میدادند.این نمایش پیوند قومیتهای ایرانی با اسلام را نشان میداد .مقداری از آن اورانیم غنی شده را هم در لوله ای ریخته بودند وهمان گروه نمایش به گونه ای ذوق زده آنها را بادستانشان به بالا میبردندو الله و اکبر سر ميدادند. ومجری برنامه هم خبر از یک جشن بزرگ ملی میداد. جشن بزگ ملی!!!!!!!!!!!!!!بدون حضور مردم بدون حضور رییس مجلس بدون حضور رییس تشخیص مصلحت نظام... به این جشن نمیگویند جشن بزر گ ملی میگویند یک جشن مفصل اما خصوصی!!
پس از مدت ها که سعی بر نهادینه کردن موضوع حق مسلم بودن انرژی هسته ای شده بود دیدیم که این موضوع عملی شد ولی راستش را بخواهید بله انرژی هسته ای حق مسلم ماست اما فقط مردم ایران همین انرژی هسته اي را کم داشتند که برای داراشدنش جشن باید گرفته شود؟؟؟؟؟؟؟
به خدا گیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــج شدم .
((احمدرضا احمدی))
من با چشمانم دیدم که سانحه ی سقوط هواپیمای c _130که در روز پانزدهم آذرماه اتفاق افتاد مانند دیگر موارد مشابه با ابهامات فراوان بی سر و صدا به تاریخ هواپیماهای ساقط شده کشور پیوست.بی آنکه جواب درستی به مردم و از همه مهمتر به خانواده های داغدیده داده شده باشد!
من با چشمانم دیدم که چگونه حق و حقوق کـارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه در کمال مهربانی و قدر شناسی پرداخت شد.... حتی از کودکان و خانواده ی آنها هم قدر شناسی شد البته در بازداشتگاهها!
من با چشمانم دیدم که در هشتم مارس روز جهانی" زن "روزی که در تمام کشورهای جهان بیش از دیگر زمانها سعی بر رعایت عادلانه ی این مقام با ارزش مینمایند در دولت مهرورزی با باتوم و خشونت وهرچیزی که از ملایمت به دور است با"زن" برخورد شد.و صداهای اعتراض هم خاموش گردانیده شد.
من با چشمانم دیدم که حسینیه ای در شهر مذهبی قم به آتش کشیده شد که درو دیوار آن پر بود از آیات الهی. دلیل به آتش کشیده شدنش را شنیدم اما با عقل ومنطق جور در نمی آمد آنهم در زمان دولت مهرورزی!
من با چشمانم دیدم که هیات دولت "مهرورزی" در مورد موضوعی مانند جلو کشیدن ساعت در شش ماه ی اول سال که منافع بسیاری را برای مردم از جوانب مختلف در بر داشت چه سریع و یکجانبه تصمیم گرفت بی آنکه نظر مردم را پرسیده باشد.
من با چشمانم دیدم که برای مانورهای نظامی چه زمینی / دریایی/ هوایی چه هزینه هایی از نوع مادی و جانی خرج میشود. من با چشمانم دیدم که کمکهای مردمی در روزهای احسان و فداکاری در شهریورماه وروزهای نیکوکاری در اسفندماه ودر زمانهای بروز حوادث غیر مترقبه چقدر زیاد است! من در خبرها خواندم که دولت مهرورزی مانع چاپ سررسید وتقویم های نوروزی توسط سازمانهای دولتی گردید تا بودجه ارگانها حیف ومیل نشود.ولی با چشمانم می بینم که بااینهمه صرفه جویی وبا اینکه کشورمان یک کشور غنی از نظر منابع هست. هموطنانم در روزهای آغازین سال در استان لرستان پول ندارند که چادرهای امدادی بخرند ودر این روزهای بارانی بهار بی خانمانند در حالی که در یک کشور نفت خیز وسرشار از منابع طبیعی زندگی میکنند.
من با چشمانم چیزهایی می بینم که ای کاش نمیدیدم .

بازتاب هم این گونه نوشت.
" روزگــــــــــار غریبیست نازنـــــــین"
امروز آهنگ سلطان قلبها رو گوش میدادم درسته که خواننده ی این ترانه عارف خواننده ی خوش صدای ایرانیست ولی چهره ی زنده یاد فردین همش تو ذهنم میومد.امروزسالروز درگذشت این هنرمند مردمیه.وقتی بیشتر نیکیها در یک نفر جمع باشه به اوصفت مردمی بودن رو میدن.که این خوبیها همه در زنده یاد"محمد علی فردین"جمع بودامیدوارم روح او وهمسرش که نتوانست دوری اورا زیاد تحمل کند و به سوی او پرواز کرد شاد شاد باشه.
فقط در انتظارم گذاشته ای!
درون سینه ی تنگم غمی است زندانی
نشسته خنجر بغضی میان حنجــــــــره ام
به جان رسیدم از این گر یــــه های پنهانی"
((غلامحسین سالمی))
چند خطي از كتاب ((بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم)) كه بسيار زياد دوستش دارم را مينويسم:
"هليـــــــــــــــــا! بدان كه من به سوي تو باز نخواهم گشت. تو بيدار مينشيني تا انتظا رپشيماني بيافريند. بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد زيرا كه نفرين بي رياترين پيام آوردرماندگي است" صفحه ۱۰
در اينجا زندگينامه اين مرد دوست داشتني را از زبان همسر محترمش مينويسم:
((نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكدهی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به درجهی لیسانس رسید.
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.
ارایهی فهرست كاملی از شغلهای ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغلهای او بوده است: كمككارگری تعمیرگاه سیار در تركمنصحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحهبندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجرهی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقالههای ایرانشناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتابهای كودكان، مدیریت یك كتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاهها و ...
در تمام سالهای پركار و بیكار یا وقتهایی كه در زندان بهسر میبرد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان ” خانهیی برای شب” بهچاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقالهی تحقیقی و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرندهی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینههای گوناگون است. ضمن آنكه چند اثرش به زبانهای مختلف دنیا برگردانده شده است.
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعهی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگها و ترانههایی برای آنها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسهی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایرانشناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمتهای فراوانی برای سفر، تهیهی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آنها صرف كرد؛ ولی چنانكه باید، شناخته و بهكار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.
او فعالیت حرفهیی خود را در زمینهی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسهی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، بهمنظور مطالعه در زمینهی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش دربارهی خلقوخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهی آسیا” و ”ناشر برگزیدهی نخست جهان” را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.
ابراهیمی در زمینهی ادبیات كودكان، جایزهی نخست براتیلاوا، جایزهی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزهی كتاب برگزیدهی سال ایران و چندین جایزهی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسندهی برگزیدهی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را بهخاطر داستان بلند و هفتجلدی ”آتش بدون دود” بهدست آورده است.
نادر ابراهیمی در زندگی پرفرازونشیب خود، جایگاه خاصی برای ورزش نگهداشته است. او رشتههای مختلف ورزشی را تجربه كرده، یكی از قدیمترین گروههای كوهنوردی بهنام ”اَبَرمرد” را بنیان نهاده و در توسعهی كوهنوردی و اخلاق كوهنوردی، تاثیرگذار بوده است.
نادر ابراهیمی در حال حاضر كه ۷٠ سال دارد، به علت بیماری در منزل استراحت می كند، بیماری اش آرام آرام در حال بهبود است. امید كه بتواند انبوه كارهای ناتمامش را كه شامل تحقیقات، داستانهای بلند و كوتاه و فیلمنامه می شود، به پایان برساند.))
من خود آن سیزده ام کز همه عالـم بــــــــــــدرم):"
" استاد شهريار"

زمین نلرز، خانه های ما سست است
زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.
زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.
زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.
زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.
زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.
روند كار اينچنين است :اعلام تسليت مسولان كشوري در اولين خبر پس از وقوع زلزله! وگزارشهاي مبني بر اضافه شدن تلفات جاني و صدمات جسمي زلزله زدگان و درخواست كمكهاي مردمي و كمكهاي بين المللي و در نهايت مشغوليت مسوولان براي بازسازي منطقه ي زلزله زده تا چندين سال پس از زلزله.....
آن روز یکشنبه بود و پاریس هم هوای آفتابی و دلچسبی داشت.نور طلایی خورشید زیبایی خاصی به میدان معروف "شان دو مارس" پاریس که غرق در شور و نشاط بهــــــــــــــاری بود میداد.
"نخستین کلنگ ایجاد بنای برج که بنام طراح و بنا کننده اش نامگذاری شده بود و در تاریخ ۲۶ ژانویه ۱۸۸۷ بزمین خورد . مدت دوسال تمام شصت کارگر که نام آنها روی تابلویی در آپارتمان کوچک "گوستاو ایفل" به چشم می خورد روزی ده ساعت کار کردند و ساعتی هفتاد سانتیم(هفتاد صدم فرانک) دستمزد گرفتند و برج عظیم را به مردم پاریس و فرانسه عرضه داشتند.
گوستاو ایفل طراح و مهندس این بنای معروف پنجاه و هفت سال داشت.مردی ساده و متواضع و مثل مردان آن زمان ریشی در قسمت چانه داشت.پیش از آغاز به کار ساختمان این برج برج فلزی شهر بررو و پل معروف هوایی "گارابیت" به طول ۵۶۴ متر و ارتفاع ۱۲۲ متر بر فراز دره "تریور truyere"ناحیه ی کانتال فرانسه و همچنین اسکلت فلزی مجسمه آزادی بندر نیویورک را بوجود آورده بود."
خاطره ای از حوادث زمانيكه برج در دست ساخت بودرا یاد آور میشوم:
((ایفل خود کشی کرد!))
"این شایعه ای بود که روزی سرتاسر پاریس را فراگرفت و علت این بود که "گوستاو ایفل"در موقع حساسی که کار سا ختمان برج به بیست و شش متری رسیده و برای رسیدن به ارتفاع چهل و پنج متری که در این ارتفاع باید چهارپایه برج روی بالشتک های افقی مفصل میشد اشکال فنی قابل ملاحظه ای پیش آمده بود. حسودان و رقیبان ایفل همه جا می گفتند این برج با ارتفاع پیش بینی شده نخواهد رسید و گوستاو از جهت آنکه به این موضوع پی برده است دست به خودکشی زده است....اما هشت روز پس از ناپدید شدن گوستاو او دوباره پیدایش شد و معلوم گردید در این مدت هشت روز در محلی دور افتاده و خالی از اغیار اشکال فنی را مورد بررسی دقیق قرار داده و سرانجام موفق شده بود طرح چهار نقاله صعود را با مدل کاملا جدیدی ترسیم نماید.این نقاله ها ی کاملا جدید و عجیب بایستی در آینده پایه و اتکا اطاقک ها و آسانسورها شود پس به این ترتیب کار تعطیل نشد و باشدت وفعالیت بیش از پیش ودر شرایط کاملا بهتری ادامه یافت.
در نخستین روزهای گشایش نمایشگاه جهانی پاریس بالغ بر دو ملیون نفر از برج دیدن کرده بودند و از آن به بعد برج ایفل بیش از هر نقطه ی دیگری در دنیا بازدیدکننده داشته و بیش از هر مکان دیگر عکس برداری شده است."
امروزه نام کلیه کسانی که با ساختمان برج مخالف بودند و یا خراب کردن آن را توصیه میکردند ویا دایما از طرح ایفل انتقاد مینمودند از زبانها افتاده ولی نام "گوستاو ایفل" و برج او در همه ی دنیا معروف گشته.برج ایفل پس از گذشت یکصدو هفده سال در نتیجه حسابهای دقیق و مآل اندیشی های گوستاو ایفل حتی یک میلی متر هم تکان نخورده است.

پی نوشت:۱- سالنامه ی شاهنشاهی ایران ۱۳۴۹. ۲ـ فرهنگ معین جلدپنجم
مثل دردی در گلو
که به کلام نمی آید"
وجوان ميگويد:
اين هم قسمت من بود..."
نقاب چهره ام را پررنگ کردم
لبخند زدم
وسرتکان دادم
باران خیسم کرد
ومن گریستم
وآن گاه از کوچه های دور
پیدایت شد."
شاخه هاي شسته ـ باران خورده ـ پاک
آسمان آبي وابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه ي شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوتر هاي مست...
نرم نرمک ميرسد اينک بهــار
خوش بحال روزگــــــــــــــــــــــار! فريدون مشيري
! 