مایی که جنگ را کشتارهای ناجوانمردانه ی جنگ را پس آمدهای دردناک جنگ را شب های پر از اضطراب و دلهره ی جنگ را که ممکن بود هر آن مانند خیلی ها بمبی بر سرمان فرود آید واثری از ما باقی نگذارد را لمس کرده ایم و سختی ها و عواقب بسیار بدش را تا به امروز با تمام وجود حس کرده ایم. جنگ ما با کشور مسلمان عراق رخ داده بود آن هم بخاطر افزون طلبی های مرد خودخواهی بنام صدام اما جنگ امروز اسراییل با حزب الله لبنان بر سر چیست؟آیا هدف اصلی حزب الله مردم فلسطین است؟ آیا حزب الله هم خواهان محو ونابودی کشوری بنام اسراییل از صفحه ی روزگار است؟
چه بخواهیم وچه نخواهیم سازمان ملل متحد اسراییل را بعنوان کشوری مستقل مورد شناسایی قرار داده و به عضویت خود درآورده است. من به هیچ وجه کارهای اسراییل را تایید نمی کنم اما حزب الله لبنان هم باعث کشتار انسان های بی گناهی گشته است که بی دلیل در آتش جنگی می سوزند که خود در آن هیچ کاره اند. چرا باید انسانها این فرزندان آدم که آدمیتشان مرده است در قرن بیست ویکم که جهان بسوی یکی شدن پیش می رود برای تفهیم حرفهایشان به یکدیگر مرتکب کشتار زنان وکودکانی بی گناه گردند که در معاملات جنگی قدرتمدارانشان هیچ کاره بوده اند.در صورتی که بازیگران اصلی این جنگها می توانستند این کینه توزی ها را این خود رایی هارا و این تعصبات بی جا را کنار بگذارند وبه همدیگر به چشم همنوعان خود بنگرند و بجای این همه قهرو دشمنی سعی بر ترویج همزیستی با یکدیگر داشته باشند. نه اینکه به هرگوشه از کره ی خاکی که بنگری جز جنگ و درگیری از ابتدایی ترینش تا بدترین صورتش چیز دیگری به چشمت نیاید.بخش بزرگی از اخبار جهان را خبر همین جنگها و خونریزی ها تشکیل داده است. جنگ وتجاوز در عراق ـ افغانستان ـ فلسطین ـ لبنان ـ هندوپاکستان و هم چنین ترورهای افراد و شخصیتهای زیادی در کشورهای مختلف آدمی را به فکر فرو می برد که آخر تا کی قرار است دنیا اینگونه به کار خود ادامه دهد؟ چرا هیچ کس حاضر نیست از خودخواهی ها ی خود بکاهد آنهم بخاطر برقراری آرامش در کل سطح جهان؟ چرا نباید در روزنامه هایمان و اخبار مان سراسر خبرهای صلح و آرامش حاکم بر جهان را بشنویم؟ مگر حزب الله خود اسراییل را دیوانه ای خطرناک قلمداد نکرده بود؟ پس چرا سر به سر دیوانه ای گذاشت که هزینه ی آرام کردنش بیش از آن هدفی است که به دنباش بوده.لبنان کشوری است که نشانه های دموکراسی را به وضوح می توان در اصول قانون اساسی اش دید. لبنان کشوریست زیبا که طرفداران تمام ادیان و فرقه ها در آن از حقوقی مساوی بر خوردارند. پس حزب الله می بایست به پاس احترام به حقوق دیگر هم وطنانش باعث روشن شدن شعله های جنگ نمی شد و یا حد اقل سبب شعله ورتر شدن هرچه بیشترش نمی گشت وقتی راههای بهتری از جنگ و خونریزی وجود دارد چرا باید به سراغ جنگ رفت؟حزب الله گروهی است مسلمان که درپار لمان لبنان هم صاحب کرسی است ولی این دلیل بر این نمی شود که دیگران بخاط اهداف او قربانی گردند.....ای کاش تمامی ما انسانها به این می اندیشیدیم که اگرچه پیام آورانمان متفاوت بوده اند اما همه ی آنها از سوی خالقی یکتا بسویمان فرستاده شده بودند تا همگان یکی گردیم .نه اینکه دین را و سرزمین را عواملی برای جداییهای هر چه بیشترمان تلقی کنیم.ای کاش صاحبان قدرت قبول می کردند ما انسان ها دوران کوتاهی در این جهان زندگی خواهیم کردپس نباید این روزهای شیرین زندگی را به کام کسانی که دوست دارند در نهایت آرامش زندگی خود را ادامه دهند تلخ کنند..
اگر خوب به تمامی جنگ ها و آشوب هایی که در بسیاری از کشورها در حال گسترش است نگاه کنیم حول اینهمه خونریزی ها و آورگی ها و آشوب ها و کشتارهای دسته جمعی چیزی جز مسایل مادی و سیاسی دیده نمی شودهرچند به این مسایل مادی و سیاسی رنگ و بوی ایدئولو ژي مذهبی داده شده باشد...
سیمین بهبهانی از بانوان غزلسرای ایران است.
سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر میگفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمانهای متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. مادر سیمین بهبهانی نیز از شاعران زمان خود بود و بنابر این سیمین در محیطی ادبی به دنیا آمد و رشد یافت.
سیمین بهبهانی از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر است که در زمینه حقوق بشر و حقوق زنان نیز فعالیت میکند و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت دارد.
او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزنهای بیسابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروفترین غزلهای او با این ابیات آغاز میشود:
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد
و
دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگرچه با استخوان
"قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا زخوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن ((موسي چومبه)) هاست!
روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير ـــــ حتي قاتلي بر دارـــــ
اشک در چشمان و بغضم درگلوست
وندرين ايام زهرم در پياله اشک و خونم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟"
شعر از زنده یاد فریدون مشیری
هفت سال پيش دقيقا تيرماه سال ۱۳۷۸ در کوي دانشگاه که خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران در آنجا قرار دارد دانشجويان مورد ضرب وشتم گروهي ددمنش که به آنهاعنوان لباس شخصي داده شده است قرار گرفتند.تنها گناه دانشجويان اعتراضشان بر بسته شدن روزنامه ي سلام بود.
که اين اعتراض بهانه اي گشت براي سرکوب اين گروه رو به رشد و روشنفکر جامعه تا مبادا حرفهاي آزاديخواهانه يشان به کرسي نشيند.ددخويان با اين سرکوب مي خواستند راه را براي اعتراضها و خواستها و قيامهاي بعدي دانشجويان ببندند.ديگر برايشان فرقي نداشت آنکه زير لگد هاي وحشيانه يشان کوبيده ميشود دختر است يا پسر انسان است يا شي. زيرا آنهااصلا از انسانيت وبشريت چيزي نمي دانستند. همانگونه که وسيله هاي داخل اتاقها را از پنجره ها به بيرون پرتاب مي کردند همين بلا را بر سر دانشجويان زنده و اميدوار به زندگي هم مي آوردند. ديگر برايشان نه اصول انسانيت مهم بود ونه به قول دينمداران و حکومتداران کشور اصول اسلاميت. هر ددمنشي به خود اجازه ي کتک زدن و ضرب و جرح تا سر حد مرگ را به دختران بي گناه که تنها گناهش شايد دانشجو بودنش بود ميداد آنهم در کشوري که عنوانش در همه جا بصورت کامل جمهوري اسلامي ايران بيان داشته مي شود.من که در آن زمان ۱۸سال بيش نداشتم و اين رخدادهاي جانگداز را هم از نزديک نديدم ولي کساني که آن شب کذايي در کوي دانشگاه ودر خوابگاهها مورد حمله واقع شدند و امروزه شايد فقط زخمها و جراحتهاي جسميشان مرهم يافته ولي ديگر از داشتن رواني آرام و سالم بي بهره اند بارها و بارها آن شب سياه را توصيف نموده اند و گفته اند: هنوز که هنوز است کابوسهاي آن شب سياه ۱۸تيرماه سال ۱۳۷۸ جاي تمامي روياها وآمال وآرزوهاي قشنگي راکه هر جواني نسبت به آينده ي خود و کشورش ميتواند داشته باشد را گرفته .هنوز عده اي از آن جوانان پر شورو اشتياق ومبــــــــــــــــــــارز آن روز در زندانهاي سياسي به سر مي برند. يکي از آنها که از بند بيرون آمده احمد باطبي است که تنها گناهش و تنها جرمش بالا بردن پيراهن خونين دانشجوي جواني بود که گرگها اورا دريده بودند. احمد باطبي خود نمي دانست سالها بايد تاوان اين حرکت ساده ي خودرا بدهد او نمي دانست فقط اين کارها و اعتراضات در مورد جوانان مباز فلسطيني به چشم زيبا مي آيد نه او که يک ايرانيست. او وامثال او نمي دانستند که بايد خفقان بگيرند و حرفي را که از آن بوي اعتراض بلند ميشود را بر زبان نياورند. اوو ديگر دانشجويان مبارز فکر مي کردند شخصي بنام محمد خاتمي پشت وپناهشان خواهد شد همانگونه که اينان در روز دوم خرداد پشت و پناه خاتمي شده بودند.
پدرها ومادرهاي آنها نمي دانستند نه خود بلکه اين فرزندانشان هستند که نسلي سوخته گشته اند نسلي که از همان ابتدا که ديدگانش را بر روي دنيا باز کرد چيزي جز جنگ و خونريزي اي که ميان کشورش با يک کشور اسلامي ديگر رخ داده بود نديدو هشت سال را با بدترين شرايط ززندگي و اقتصادي گذراند. و تمامي بديهاي اوضاع و احوال را به اميد داشتن آينده اي روشن تحمل کرد و زمان بدان جا رسيد که مي بايست در محيطي فرهنگي به تحصيلات عاليه ي خود ادامه دهد شايد فکر مي کرد اين همان آينده ي روشني است که در آن روزهاي دربدري روزهاي نداري روزهاي استرس و آشوب ناشي از جنگ بدان اميدوار بوده..... او فکر ميکرد ديگر زماني فرارسيده تا او وديگر جوانان کشورش که قسمت بزرگي از جمعيت را تشکيل داده اند و به قول معروف بدون اراده ي خود و بخاطر زياد شدن نسل مسلمانان جمعيتشان زياد گشته ميتوانند حرف بزنند مي توانند ابراز عقيده کنند مي توانند شعر بنويسند مي توانند شعر بخوانند ميتوانند آدمي متفاوت از ديگر اقشار جامعه باشند چون ديگر دانشـــــــــجو شده اند... ولي افسوس و صد افسوس که بسيار دردناک آنها را از روياي شيرينشان و اميدشان به آينده خارج کردند. مي گويند تاريخ علم عبرت از پيشينيان است و تاريخ تجربه ايست براي آيندگان.....
من هم در اینجا به نوبه ی خودم تولد باران عزیز را به هادی و همسر محترمش شاد باش میگم و امیدوارم سالهایی سرشار از سلامتی و کامیابی را در کنار هم پیش رو داشته باشند.

من که در این جشنواره کاره ای نبودم ولی همراه دوستان هنرمندم که از برترینهای رادیو گیلان ( در بخشهای مختلف صدابرداری نویسندگی گویندگی و...)بودند در برخی از مراسمهای جشنواره شرکت نمودم. در روز بیست وهشتم که جوایز بخش صدا را در یکی از تالارهای هتل شاه عباس به عزیزان هنرمند رادیویی اهدا میکردند داوران جشنواره هم حضور داشتند یکی از این داوران گرانقدر سرکار خانم "عذرا وکیلی " بودند بانوی هنرمندی که سالهای بسیاریست راس ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه صبحها برای بچه ها با آن صدای دلنشین ومهربانشان قصه های زیبا میگویند.
پس از اینکه مراسم تقدیر و اهدای جوایز به پایان رسید تمامی شرکت کنندگان به یکی دیگر از تالارهای بسیار زیبا ودیدنی هتل دعوت شدند برای پذیرایی . من که از این تالار دو خاطره ی قشنگ از مراسم شادی ازدواج دو تن از دوستان نازنینم در ذهن داشتم این خاطره ی همراهی با گروه هنرمندان رادیویی کشورم راهم بدان اصافه کردم. در همین جا بود که از نزدیک افتخار صحبت کوتاهی با عده ای از هنرمندان را پیدا کردم ....به خانم وکیلی گفتم :همیشه صبحها قصه های زیبایشان را میشنیدم و لذت میبردم ولی این روزها نمیگم که بزرگ شدم ولی خب کمتر پیش میاد که ساعت ۱۰:۴۵ صبح خونه باشم وبتونم رادیو گوش کنم.که خانم وکیلی ازم پرسیدن ازدواج کردی؟ گفتم نه! فرمودن چرا؟؟؟؟؟ توی دلم گفتم اصلا دلم نمیخواد!! ولی به ایشان گفتم: خب پیش نیومده بعد شماره ی موبایلشون رو بهم دادن و فرمودن: دوست دارم برای عروسیت دعوتم کنی... منم در کمال احترام گفتم: چشم!!
هر سال در مراسم اختتامیه ی جشنواره از یک یا دوتن از هنرمندان کشو ر نیز قدردانی به عمل می آید امسال که جشنواره در اصفهان برگزار شد بهتر دیدند هنرمندانی هم که مورد تقدیر قرار میگیرند نیز اصفهانی باشند که این هنر مندان کسانی نبودن جز استاد مینیاتور ایران استاد فرشچیان عزیز و هنرمند خوش صدای اصفهانی آقای علیرضا افتخاری....مراسم اختتامیه ی جشنواره هم در کاخ چهل ستون برگزار شد. بازهم خدا پدر پادشاهان پیشین را بیامرزد که مکانهایی از خود بر جای گذاشتند که امروزه ما میتوانیم بزرگترین و آبرومندترین جشنها و نشستهایمان را در آنها برگزار کنیم......

در ابتدای پست بخشی از زیبایی اصفهان را به درختان زیبا و سرسبز چهار باغ نسبت دادم. در اصفهان ۳ تا چهارباغ داریم چهارباغ پایین و چهارباغ عباسی و چهار باغ بالا. که چهار باغ بالا از قدمت کمتری نسبت به آن دو برخودار است ولی درختان زیبای حاشیه ی این خیابان آن را به میراث فرهنگی بزرگ کشو ر متعلق نموده. مدتی است که عملیات راه اندازی مترو در این خیابان در حال اجراست و سبب گشته تعدا بسیاری از این درختان ایستاده و منفعت دهنده و زیبایی بخش را از ریشه کنده اند. امروز که دقیقتر نگاه کردم دیدم درختان را از اداره ثبت اصفهان زده اند تا ابتدای کوچه ی هدایت حالا نمیدانم به این تعداد که کم هم نیستند بلکه بسیار هم زیادند بسنده خواهند کرد یا هر چه جلوتر بیایند درختان دیگر راهم شامل زنده به گور کردن خواهند نمود.
من نمیگویم مترو نمیخواهیم ولی اگر برنامه ریزانمان برنامه ریزی بلد بودند ومسوولانمان اندکی دلشان برای محیط زیست میسوخت هم برای سلامتی بشر هم برای اینکه سالم بودن محیط زیست نیز جزو میراث بشریت است کمی سنجیده تر تصمیم میگرفتند که نه در حد پیشینیانمان که از هرچه را که بخواهیم برایمان گذاردند و رفتند بلکه حداقل در این حد که برای آیندگانمان جایی برای تنفس و نفس کشدن باقی گذاریم.