تبليغاتX
دختری از ایران
هفتاد وهشتمین سالروز تولد سهراب سپهري شاعر رنگ‌ها وطرح‌هاي كم‌رنگ وپررنگ,شاعر سايه روشن ها وپيكره هايي رها در فضا,شاعر "عرفان اشيا",شرق اساطيري, مينياتورهاي بي‌تفكروپر عاطفه وشاعر زندگي بخشنده به چوب خشك وسايه هاي امتداد يابنده تادرون روح آدمي را به تمامي دوستدارانش شادباش مي‌گويم.

                               سهراب سپهري

"من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه ,
من به باغ عرفان,
من به ايوان چراغاني دانش رفتم,
رفتم از پله‌ي مذهب بالا,
تا ته كوچه‌ي شك
تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم....."

                           

+ نوشته شده در Sat 7 Oct 2006ساعت 11:29 AM توسط مهرو ملالی |

قرار بر این شده بلاگرها به یاد شادروان"عمران صلاحی" یک پست طنز بنویسند.از آنجایی که من طنز نویسی نمی دانم چند تا از کاریکلماتورهای "پرویز شاپور" را بیاد "عمران صلاحی" نازنین می نویسم:

۱-" ای کاش وقتی به دوردست ها می روی خودت را همراه نبری."
۲-"وقتی به دور دست ها می روی برای شنیدن صدای پایت بار سفر می بندم."
3-"وقتی نیستی در حاصل جمع انتظارها روزگار می گذرانم."
۴-"صدای پایت آنچنان گوش نوازاست که تادر خروجی زندگی بدرقه ات می کنم."
5-"باد پاییزی پرنده ای راکه روی درخت خزان زده سرود نوبهاران می خواندبه نقطه ی دوردست تبعید کرد"

"می گویند شخصی می خواست برود زیارت یکی از اهل قبور. در مسیرش هرچه گشت گلفروشی پیدا نکرد. دوتا کمپوت خرید وبرد روی قبر آن مرحوم گذاشت."
"وصیت کرده ام سنگ قبرم راپشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه ی نوشته های آن اوقات فراغتم را پرکنم."

 

 

+ نوشته شده در Fri 6 Oct 2006ساعت 2:59 AM توسط مهرو ملالی |

"هوا چنان سرد است
كه سرما را حس نمي‌كنم
وزخم چنان گرم
كه درد را
كنارت مي‌نشينم
دستم را گرم مي‌كنم
وخاكستر مي‌ريزم
بر زخمم...."

عمران صلاحي

تو كه ‌با ‌يك ‌لبت هزاران خنده بر لبها جاري مي‌ساختي چگونه توانستي اينگونه  گريه هايمان را دربياوري؟
وقتي خبر بسته شدن هميشگي ديدگانت از دنيا را شنيدم اشكهايم آنچنان جاري گشت كه هنوز آثارش بر چشمهايم هويداست. مي‌بايست گفت:"روزگار غريبيست نازنين"
عمران صلاحي طنز نويس وشاعر گرانقدر كشورمان در حالي كه هنوز دهه‌ي پنجاه عمرش را به پايان نرسانده بود ديده از دنيا بربست وما با رفتنش آينه اي ديگر از اجتماعمان را از دست داديم.درگذشت غم انگيز و باورنكردني‌اش را به تمامي دوستدارانش تسليت مي‌گويم.روانش شاد باد....

+ نوشته شده در Wed 4 Oct 2006ساعت 11:1 PM توسط مهرو ملالی |

يك‌سالي مي‌شه كه بازار نامه در ايران داغ است ونامه در انواع مختلفش  در كشورمان بحث برانگيز گشته.
يك روز  نامه‌اي سرگشاده  والبته بي‌ربط با موضوع سبب بحث و خنده وطنزهاي smsiدر سطح داخلي و خارجي مي‌گردد.روز ديگر ماهنامه‌اي بنام "نامه" توقيف مي‌شود. ديگر روز شاهد افشاي نامه‌اي قديمي مي‌شويم كه به عقيده‌ي گروهي محرمانه بوده است.به نوع اولش بيش‌تر با ديد طنز نگاه كرديم وخنديديم چون واقعا محتوايي داشت كه بيش تر به درد خنديدن مي‌خورد و در خور بحث وگفتگو نبود. به نوع دومش كه خبر از توقيف وبستن رسانه‌اي ديگر... بانام"نامه"مي‌داد سالهاست عادت كرده‌ايم.اما نوع سوم كه اين روزها سبب آشفتگي ودلخوري گروهي از مسوولين نظام گشته وموافقان ومخالفانش هنوز درحال واكنش نسبت به انتشارآن مي‌باشند افشاي نامه‌اي از امام "خميني" بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي"ايران"است كه به مسوولان نظام براي اعلام آتش بس درجنگ با عراق نگاشته بودند. محتواي  نوع سوم هرچند كه بسيار تلخ ودردناك است ولي درخود حرفهايي دارد كه كاملا بدر‌د جامعه‌ي امروزمان در ايران مي‌خوردوآن قبول واقعيتها وواقع نگربودن است كه امام باتوجه به نامه‌هايي كه از مسوولان مبني بر شرايط بسيار بد اقتصادي و اجتماعي و ...بدستشان رسيده بود اعلام كردند بهتر اينست كه صلح را بپذيريم  تا شرايط بدتر از اين نگشته.اين نامه  مال 18سال پيش بوده  پس ديگر افسوس‌ها واي دادوبيدادهايمان راه به جايي نخواهد برد. نه مي‌توانيم فرزندان شهيدي که مي‌توانستند امروزه روز زنده باشندرا زنده کنيم ونه پدراني راکه پيش از تولد کودکشان به شهادت رسيدند را به آغوش فرزند بازگردانيم. وافسوس وغصه خوردنهايمان و اي کاش گفتنهایمان که اگر مي‌دانستيم  عزيزانمان  قرار بوده درنبردي نابرابر  جانشان را  ازدست بدهند ويا باجانشان بازي کنند که قابليت پيروزي درآن براي کشورمان درحد صفر بوده درهمان موقع مانع ادامه ي جنگ مي‌شديم هیچ فایده ای ندارد...ديگر ناراحت بودن‌هايمان از اينکه  به نوعي گول خورديم وپيروزي از آن ما نبوده  به چه دردي مي‌خورد؟ ما فقط بايد نگذاريم ديگر چنين بلاهايي بر سرمان وارد شود واز مسولان نظام بخواهيم واقع نگر باشند مواظب باشيم شعار"انرژي هسته اي حق مسلم ماست" هم مانند "پيروزي پيروزي ازآن ماست" نگردد.همين........

+ نوشته شده در Tue 3 Oct 2006ساعت 1:38 AM توسط مهرو ملالی |

"موي سپيد را فلكم رايگان نداد                              اين رشته را به نقد جواني خريده ام"

         سالمند


امروز يكمين روز از ماه اكتبر مي‌باشد. كه به ابتكار"سازمان جهاني بهداشت" روز جهاني سالمند نام گرفته.در جلد دوم "فرهنگ لغت معين" سالمند به معناي كهنسال,مسن,بزرگسال آمده است.يعني كسي كه سرشار از تجربه است و سرد وگرم روزگار را چشيده وبه علت كهولت سن توانايي انجام برخي كارها را ندارد و به محبت و توجه بيشتري احتياج دارد.واين وظيفه‌ي ماست كه به اين عزيزان گرانقدر توجه داشته باشيم.وتا جايي كه مي‌توانيم  مي‌بايد محبت خودرا نثار وجود اين گرانمايگان بكنيم.وازتجربيات ارزشمند اين نازنينان نهايت استفاده راببريم. اميدوارم تمامي سالمندان در جهان در كمال سلامتي وآسايش به زندگي خود ادامه دهند.

+ نوشته شده در Sun 1 Oct 2006ساعت 6:39 PM توسط مهرو ملالی |

 

كوچ

"کوُچِ غمناک پرستوهاي شاد
در غروبي پُر ملال‌و بي صدا
خبر عُريونيِ باغارو داد
پائيز اُمد اينوَرِ پَرچين باغ
تا بچينه برگ‌و بار شاخه ها
کـَسي از گلها نمي‌گيره سُراغ
کـَسي از گلها نمي‌گيره سُراغ
بيا در سوُک دلگير گل صبح
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زادهء فصل خزانيم
دوتـَن پروردهء دامان گريه
شده اَبري توُ فضاي سينـَمون
قصهء بي غم گساري هاي ما
مي‌دونم پايان نداره بعد از اين
قصهء بي برگ‌‌‌‌‌وباري هاي ما
پائيزه پائيزه عريون
من و تو خسته وُ گريون
پائيزه پائيزه عريون
من و تو خسته وُ گريون"

                            "  منوچهر طاهر زاده"

 

+ نوشته شده در Fri 29 Sep 2006ساعت 1:12 AM توسط مهرو ملالی |

                    منوچهر آتشي

نخستين روز ماه مهر ششمين برگ از تقويم ديواري اتاقم را ورق زدم ودر هفتمين برگ از آن چهره ي مهربان و دوست داشتني تورا ديدم.امروز كه دومين روز از ماه مهربان مهر مي باشد هفتادوپنجمين سالروز قشنگ  چشم گشودنت به دنياست.دنيايي كه با آمدنت به آن آتشي در آن به پا كردي. دنيايي كه براي تو بسيار كوچك بود وتو براي آن بسيار بزرگ.
 "منوچهر آتشي"نازنينم!  امروز براي تولدت تورا كنار كدامين سنگ تنها ببينم؟
اي كاش بودي ومي ديدي كه:
 "اسب سپيد وحشي" براي تولدت چه پايكوبي اي مي كند!
فانوس هاي دريايي چه هلهله اي بر پا كرده اند!
خاك چه آوازي مي خواند!
ماهي هاي جنوب برايت چه مهماني بزرگي گرفته اند!
نخل هاي تنگستان بمناسبت تولدت چه خرماهاي شيريني به بار آورده اند.
اي كاش بودي و مي ديدي كه:
همه ي آنها براي بوسيدن دست آرام ومهربانت وديدگان بزرگت صف كشيده اند وهيچ نمي دانند كه خودت براي جشن هفتاد وپنج سالگيت حضور نداري......

 

+ نوشته شده در Sun 24 Sep 2006ساعت 2:23 AM توسط مهرو ملالی |

 این پست صرفا در راستای کامل شدن پرونده‌های وبلاگی  بلاگچین : ویژه‌ی آرشیو افتخارات من تنظیم شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.

1-برادر ندارم.
2-ته تغاري هستم.
3- تو "اصفهان" زندگي مي كنم.
4-شهر" فلورانس" كه عشق منه خواهر خوانده ي "اصفهانه".
5-تمامي كتابهاي "ژان ژاك روسو" ا(چاپ قديميش) رو دارم.
6-پيش بيني ام برا مسابقات جام جهاني2006  آلمان درست از آب دراومد و"ايتاليا" قهرمان شد.
7-دوران مدرسه تا جايي كه تونستم تقلب دادم وخيلي ها رو از افتادن نجات دادم.
8-4سال دوران دبيرستان مبصر بودم وتمامي غيبتهاي زيادمو يواشكي خودم مي رفتم مجازي ميزدم.
9-5سالگي خاله شدم.
10- پدربزرگم مي گفت تو وكيل مي شي.
11-عاشق ادبياتم.
12-با"هادي حيدري" حرف  زدم.
13- با "منصور ضابطيان" عكس دارم.
14-يه عكس با هوتن ابولفتحي وبزرگمهر شرف الدين دارم  كه من وسطشون ايستادم.
15-2تا توريست آلماني باهام دوست شدن وبرام دعوتنامه فرستادن.
16-تو جشنواره تابستاني 1377 كيش يك ويدئو بردم.
17-با "فواد خاك نژاد" دوست هستم وهي بهم ميگه خره..
 18-افتخار دوستي با نوه هاي امام جمعه ي پيشين اصفهان را دارم.
19-با آقاي" رمضان زاده" صحبت كردم.
20-چند بار با آقاي "محمد علي ابطحي" چت كردم وباهام اصفهاني حرف زدن.
21-با آقاي  "عموزاده خليلي" و"وبزرگمهر حسين پور" عكس دارم.
22- با خانم "عذرا وكيلي" گوينده راديو عكس دارم و قراره برا عروسيم بهشون زنگ بزنم ودعوتشون كنم.
 23- ماهنامه ي "حافظ " ,"هفته نامه 40 چراغ","هفته نامه ايران جوان","ماهنامه ي پيام امروز" را از شماره يكشون دارم.
24-شماره ي يك40 چراغ رو "مرتضي قديمي" برام فرستاد.
25-2بار بارتبه ي خوب مجاز به انتخاب رشته ي برا كارشناسي ارشد شدم ولي مرحله دوم  ...
26-"هادي حيدري" قراره كاريكاتورم روبكشه.
27- با دختر وپسر مدير مسوول ماهنامه ي گزارش دوستم.
28-"مصطفي رحماندوست" سال1372 برام امضا كرده.
29-"خوابگرد" به يكي از مطلبام لينك داده.
30-از كلاس دوم دبيرستان دانشگاه قبول شدم.
31-بزرگمهر حسين پور" منو "مه رو خانم گل وگلاب" خطاب كرد.
32-اسمم چندين بار تو 40 چراغ چاپ شده.
33-استاد حقوق اساسيمون زنده ياد"دكتر كلباسي" منو خيلي دوست داشت.
34-از "دكتر مهرپور" مشاور آقاي خاتمي نمره 18 گرفتم.
35-مانند "آلبرت "انشتين",بتهوون","اليزابت تايلور" در ماه اسفند به دنيا آمدم

36-تمام كتابهاي "مسعود بهنود" رو خوندم.
37- تمامي آلبومهاي احمد شاملو را 1000بار گوش دادم.
38-"حميد جبلي "در جشنواره ي 1382 كودك ونوجوان روبروي سينما قدس بهم لبخند زد.
39-كلكسيون كارتهاي يونيسف رو دارم.
40- زبان و لهجه ي گيلكي و بختياري را كاملا ميفهمم.
41-روز قبل از انتخابات رياست جمهوري دوره ي نهم خبرنگار  خبرگزاري جمهوري اسلامي  در محله ارامنه ازم پرسيد شما راي ميديد؟ گفتم :نه!
44-"پرستو دوكوهكي" چندبار برام تو اركات اسكرپ گذاشته.
45-موبايلم دوربين نداره.
46-"نيما افشار نادري" منو از ليست اركاتش پاك كرد.
47-از طريق 40 چراغ دوستان خوب وصميمي اي تو رشت پيدا كردم.
48-"امير مهدي ژوله"  تو جشن چله ي اصفهان برام توي كارت قلب قرمز اديبانه چيزي نوشت !!
49- به "علي ميرميراني" گفتم واقعا بداخلاقين؟...
50-نصف بيشتر دوستاي خوبم تو اسفند به دنيا اومدن.
51-روزنامه اعتماد ملي رو از شماره يكش دارم.
52-بدون خوندن روزنامه شرق خوابم نمي برد.
53-آقاي "اسداله امرايي" برام كامنت گذاشته بودن وگفته بودن وبلاگمو مي خونن.
54-شعر "انشتن" استاد شهريار رو حفظم.
55-"خانم معمار" دانشگاه خوراسگان منو دوست داشت.وهيچ وقت بهم گير نداد.
56- كلاس پنجم توي تئاتر مدرسه نقش "جيمي كارتر "رو بازي كرده بودم.
57-قرار بود مرتضي قديمي ازم عكس بگيره(نمي دونم يادش هست؟)
58-تاريخ تولد همه ي كساني كه دوست دارم و ندارم عجيب تو حافظم مي مونه.
-59وقتي آقاي" احمدي نژاد" شهردار تهران شد خيلي ناراحت شدم.
60-روزانه بيشتر از ده بار چاي مي خورم.
61-يه بار "حسين عرفاني" رو كه  تنها ودر حال سيگار كشيدن بود ديدم و سلام كردم.
62-از هيچكدوم  از چند شاگرد خصوصي اي كه داشتم پولي نگرفتم وهمشونم قبول شدن.
63-سيامك گلشيري  شوهر دختر يكي از دوستان خانوادگيمونه.
64-يك زن مبارز و فمنيست در افغانستان نامش "مه رو ملالي" هست.
65-تو كلاس زبان همه فكر مي كردن من دبيرستانيم.
66-يه بار وقتي 11 ساله بودم قرار بود آقاي "جمشيد مشايخي "بيان خونمون كه نشد بيان.
67-بارها خواهر ومادر آقاي "كيومرث پوراحمد" رو خونه ي خواهرم  ملاقات كردم.
68-بزرگمهر حسين پور  وقتي اومده بود اصفهان  كاريكاتور جواتي  برام كشيد.
69روز اول مهر كه كلاس اول بودم گريه نكردم ولي اجازه هم ندادم خواهرم بره پيشه دوستاش.
70-سال 1378 تو جشنواره ي فيلم كودك ونوجوان برا فيلم دختري با كفشهاي كتاني با "رضا عطاران" تو يه رديف نشسته بوديم و منم ازش امضا گرفتم.
71-ديگران ميگن خطم قشنگه.
72-استاد شجريان از بستگان شوهر خواهرمه وهمايون با شوهر خواهرم خيلي صميميه.
73-سايت "هاديتونز" رو هرروز مي بينم.
74- نوشته هاي  سايت "مسعود بهنود" را با ولع مي خونم.
75-از خنده هاي "احمدرضا بهارلو" خيلي خوشم مي آيد.
76-ديوان اشعار  زنده ياد" حبيب يغمايي" را كه خود شاعر براي بابام امضا كرده بود و هديه داده بود يواشكي برا خودم  برداشتمش.
77-تو بازي "تخته نرد" طرفم اگر مارس نشه حتما  مي بازه.
78-از درس حقوق مدني هميشه بدم ميومد.
79-كتاب"دايي جان ناپلئون" و"پيامبر وديوانه" و "صدسال تنهايي" رو ترم اول دانشگاه سر كلاس يواشكي استادا خوندم.
80- دوران  دانشگاه هرترم حداقل يه درسم رو حذف پزشكي ميكردم.
81- از "مجتبي مينوي" خيلي خوشم مياد.
82-اجدادم از خوشنويسان هفت قلمي بودند وبسياري از كتيبه هاي مسجدها و بناهاي تاريخي چهارمحال وبختياري به  دست آنها نوشته شده.
83-اسم اجدادم در بسياري از تذكره نامه هاي شعراي ايران و"مجمع الانساب" آمده است.
84-دكتر ايرج افشار و دكتر شفيعي كدكني ديوان شعر جد بزرگوارم  را در منزل آقاي "نوبخت نقوي" دوست بابام خونده بودن وپسنديده بودن.
85- در شبانه روز 5 ساعت مي خوابم.
۸۶-پشت سرم لقب "چرچیل "بودن توسط یکی از خواهرام بهم داده شده.
87-اراده كنم مي تونم  با لهجه ي غليظ اصفهاني حرف بزنم.
88-بچه  كوچولوها و پيرمرد پيرزن ها رو خيلي دوست دارم.
89-تا سن ۷ سالگی کنار پدربزرگم می خوابیدم.
90-دوتا از همكلاسيام استاد دانشگاه شدن.
91-دوماه پيش جان يك دختر بچه ي 7 يا 8 ساله رو  در خیابان چهارباغ بالااز دست آدم ربايان نجات دادم. و پليس ازم تشكر كرد
92-فروغ فرخزاد رو خيلي دوست دارم.
۹3-خانم "عرفان نظر آهاري"يه بار بهم sms دادن.
 ۹4-امسال عيد آقاي "مهندس گلباف " مدير مسوول ماهنامه "گزارش" به همراه خانواده ی خوبشون يه شب مهمان ما بودن.
95-اميد معماريان چندبار برام كامنت گذاشته.
96-با آقا مجيد"قصه هاي مجيد" هم دانشگاهی بودم.
97-از عدد 7 خيلي خوشم مياد.
98-به دبير كلي سازمان ملل فكر مي كنم.
99-همونقدر كه از "كوفي عنان" خوشم نمياد از"پطروس غالي" و"خاوير پرزدكوئيار" خوشم ميومد.
100-"مركز اصفهان شناسي وخانه ي ملل"در چند قدمي خونه ي ماست.
101-رييس مترو اصفهان و رييس  فعلي دانشگاه اصفهان كه هردو از مسولان خبرساز اصفهان هستن  با ما همسايه بودن.
102-کلاس اول دبیرستان در حال تقلب از روی دفتر فیزیکم بودم که دبیر محترم ازم خواست تا به همراه دفترم برم آخر کلاس بشینم و جواب بدم.
103-خواجه حافظ شيرازي بارها در ديوانش از من نام برده...
104-شعر  معروف"خداييه "ي "داراب افسر بختياري" راكه به گويش بختياري سروده شده است را از بر هستم...

۱۰۵-با خواهرزاده و برادرزاده ی سردار رحیم صفوی دوسال همکلاسی بودم..!!!
10۶-افتخارات" مهراب قاسمخاني "رو من ازش پرسيدم...
107-بزرگترين افتخارم اينه كه تا به امروز  ازدواج نكردم.

 

 


 

 

 

+ نوشته شده در Sat 23 Sep 2006ساعت 9:10 AM توسط مهرو ملالی |

بحث جالبي اتفاق افتاده است.در وبلاگ امشاسپندان فرناز  با  نيما  افشارنادري مصاحبه اي کرد و  نيما از افتخاراتش گفت و  اين کار در برخی وبلاگها  درحال جریانه وهمه شروع کردن  به  نوشتن  افتخاراتشون منم خواستم از قافله عقب نمونم ...پس در اينجا افتخارات "مهراب قاسم خاني" را بخوانيد:

 ۱-اولين افتخارم در شش سالگي بود كه نمي تونم بگم.
2_ديگه اين كه موفق شدم در طول دوران دبيرستان ركورد نمره ي زير 10 را بيارم.
3-بعد از 2سال  بامعدل 10 تمام ديپلم بگيرم
4-نمره ي پايان نامه ي فوق ليسانسم شد 20 با تشويق نامه
5- با "علي دايي" عكس گرفتم.
6-"شقايق دهقان" منو گرفت.
7-با" پيمان "فاميليم يكيه!!
8-اسم دخترم "نيروانا"ست.
9-هيچ وقت هيچ پس اندازي نداشتم.
10-800 تا دي وي دي دارم.
11-كنسرت"jethro tull" رفتم.
12- "امير مهدي ژوله" را بيشتر از همه حرص ميدم.
13-بخاطر فوتبال پامو عمل كردم.
14-به سيبيل هایم افتخار مي كنم.
15-آخرش هم  اينكه هنوز نمردم.

برای خواندن افتخارات دیگر دوستان اینجارو کلیک کنید.

 

 

+ نوشته شده در Sat 23 Sep 2006ساعت 7:12 AM توسط مهرو ملالی |

 پاييز

انتظار به پايان رسيد وفصل دوست داشتني وزيبايم"پاييز" نازنينم از راه رسيد.فصل قشنگي كه با مهر ومهرباني شروع ميشه و هميشه برام بوي كتاب ومدادودفتر ومشق ودوستان خوب دوران مدرسه را به همراه مي آورد.هيچ گاه روزهاي خوش مدرسه از ذهنم پاك نمي شود.دوران خوش دبستانم در يك مدرسه ي بسيار بزرگ وقديمي بنام  دبستان "ابوسعيد" سپري گشت.از كلاس آمادگي تا پنجم دبستان در آن جا درس خواندم, دويدم,قهر كردم,آشتي كردم,خنديدم,گريه كردم نمره ي بيست گرفتم,ذوق كردم, شاگرد اول شدم... وتك تك آنها  ذهنم را پر از خاطره هاي قشنگ كرد.يادش بخير مدرسمون ديوار به ديوار "امامزاده محمد" بود نرسيده به سه راه نظر كه امتحانات ثلث اول ودوم  كه هوا سرد بود در سالنهاي امامزاده برگزار ميشد وامتحانات ثلث سوم در حياط وسيع مدرسه وايوانهاي سرتاسري وبسيار بزرگش.يه مدتي بود همش خواب  دبستانم  وكلاسها وتخته سياه ودرختان بلند وقديمي اش را مي ديدم ولي متاسفانه مشغله ي كاري اجازه نمي داد تا يه روز صبح دوربينمو بردارم و برم به ديدنش و از جاي جاي پر از خاطرات خوبش عكس بگيرم تا اينكه مدرسه رو خراب كردن...نميدونم چرا؟؟انگار مي دونست مي خوان خرابش كنن كه هي مي اومد به خوابم!شايد مي خواست با اين به خواب آمدنها براي آخرين بار تصويري از خودش را در ذهنم باقي بگذارد. اسم معلم كلاس آمادگيم خانم "سرمديان" بود يادشون بخير  نقاشي كردن  و كاردستي درست كردن وشعر هاي قشنگ مثل" توپ سفيدم قشنگيو نازي/ حالا من مي خوام برم به بازي/ بازي چه خوبه با بچه هاي خوب /بازي مي كنيم با يه دونه توپ.... را يادمون دادند(واي خدايا رفتم به همون كلاس كوچيكي كه توش اين شعر رو با همكلاسيام مي خونديم....)معلم كلاس اول دبستانم خانم"موسوي" را پارسال تو خيابان "چهارباغ عباسي" ديدم خيلي ذوق زده شده بودم بغلشون كردمو وبوسشون كردم تا اسممو گفتم سريع خودشون فاميليمو گفتن پس از 17 سال كاملا منو يادشون بود  واقعا الفبايي را كه الان دارم باهاش اين كلمات را به راحتي مي نويسم و مي خونم مديون زحمتها وحوصله ي بسيار زياد اين معلم نازنينم هستم.معلمهاي كلاس دوم وسوم وچهارمم رو چون از دوستان خانوادگيمون هستن و خونه هاشون نزديك خونمونه ازشون بي خبر نيستم.معلم كلاس پنجمم رو هم چند وقت پيش ديدم ...خدارا شكر مي كنم كه حال همگيشون خوبه وبراي همشون آرزوي سلامتي مي كنم.
دوران خوب وخوش راهنمايي ودبيرستان ودانشگاه راهم با شور وشوق شروع كردم وبه پايان رسوندم ولي هميشه وقتي اسم پاييز ومدرسه به ميان مي آيد خودبخود دوران دبستان به ذهنم مي رسه..دوراني كه درآن
  الفباي زندگي كردن را يادگرفتم. دوستان دوران دبستانم را هرازگاهي در خيابان مي بينم يكي دكتر شده يكي مهندس يكي ازدواج كرده  يكي نكرده... هركدام به نوعي  زندگي را ادامه ميدهند ولي تنها چيزي كه هست اينه كه اسمشون و خاطرات مشتركي  كه باهشون داشتم را هيچگاه فراموش نخواهم كرد وهميشه در دلم جاي خواهند داشت.
يادمه كلاس آمادگي واول ودوم دبستانم همزمان بود باروزهاي دلهره آور جنگ يك پناهگاهي در حياط بزرگ مدرسمون ساخته بودند كه تا آژير خطر به صدا در مي آمد به پناهگاه پناه مي برديم.باباي مدرسمون آقاي "باراني" يك پيرمرد خوش چهره ومهرباني بود كه دقيقا نمي دونم كلاس دوم بودم يا سوم كه از مدرسمون رفت وبه جاش آقاي "اسدي" اومد.يادمه باباي مدرسه را هميشه دوست داشتم خيلي براي مدرسه زحمت مي كشيد...اميدوارم هركجا كه هستند شادوسلامت باشند.دلم براي مدير خوش چهره ومهربان دبستانمون خانم "برازنده" ومعاونين نظم دهنده  وجدي مدرسمون كه در عين حال مهربان هم بودند تنگ شده...
يادمه روزهاي آخر شهريور قبل از شروع مدرسه ها برنامه كودك ساعت 5 شبكه ي "يك" كه با آن آرم بسيار زيبايش  آغاز مي گشت  سريال "بچه مرشد" كه هميشه مدرسه اش دير مي شد را نشان مي داد وكارتونهايي پخش مي كرد كه بوي خوش مدرسه را به همراه مي آورد.سالهاست از اون روزها مي گذره ولي من هنوز در حسرت بازگشت لحظه اي از آن روزها هستم واقعا چه قشنگ بودن! يادش بخير......

+ نوشته شده در Sat 23 Sep 2006ساعت 2:34 AM توسط مهرو ملالی |