تبليغاتX
دختری از ایران
صبوری شب
 به پایان می رسد
 در طلوع خورشید
 تا پر شود
 پیاله ی نرگس
از صبح
 و دل من
 از زندگی

+ نوشته شده در Sat 18 Aug 2007ساعت 2:52 PM توسط مهرو ملالی |

"روز خبرنگار در ايران در حالي از راه رسيد كه به دنبال تعطيلي روزنامه‌هاي هم ميهن و شرق و خبرگزاري ايلنا، دهها روزنامه‌نگار و خبرنگار بيكار شده‌اند. اما در همين حال در بسياري از رسانه‌ها و سايت‌هاي منتقد اين اعتراض مطرح شده است كه چرا به‌رغم چشم‌پوشي از اشتباهات مكرر روزنامه‌هاي اصولگرا و همراه با دولت در همين چند ماه اخير، يك اشتباه عادي بهانه‌اي براي تعطيلي روزنامه شرق و بيكار شدن دهها خبرنگار شده است."

چند سال پیش به دنبال شهادت محمود صارمی خبرنگار نازنینمان در افغانستان روز ۱۷ مرداد را روز خبرنگار نام نهادند . امروز در ایران به خاطر  سرکوب وبازداشت و...لحظه به لحظه ی روزها را باید عنوانی داد .به هر حال روز خبرنگار را به احترام تمامی خبرنگاران گرامی می داریم.

امروز روز ما است ...........

زنان روزنامه نگار، خبرنگار می آیند و خبرنگار می روند

توهین به خبرنگاران در آستانه روز خبرنگار // عضو هيات رييسه مجلس: خبرگزاري هاي ولگرد وقت نمايندگان را مي گيرند

وزير كار و امور اجتماعي: در جهت رفع مشكل خبرگزاري كار ايران تلاش مي‌كنيم شاكي خبرگزاري ايلنا، وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري است

 

 

+ نوشته شده در Wed 8 Aug 2007ساعت 8:32 AM توسط مهرو ملالی |

مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
زاهِ شرر بار ، این قفس را
درشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمهء آزادی ِ نوع ِ بشر سرا

عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی سپَر شد
نالهء عاشق ناز معشوق
هردو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد.

+ نوشته شده در Sat 4 Aug 2007ساعت 9:52 AM توسط مهرو ملالی |

 من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم 

شعر از "محمد علی بهمنی"
 

+ نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 6:22 PM توسط مهرو ملالی |

من با غم فراوانم
خشم صدای توفانم
درد سفيد بارانم  فرياد جاودانم
راهم پر از سياهی ها  در فکر روشنايي ها
شکل شکستن موجم
اما سرود اوجم
تا بوده اين چنين بوده
پرواز هميشه پرواز است
مرغی که در قفس مانده  در فکر راه تازه است
چون جشن خاک و خاکستر
پايان هر چه بودم نيست
آتش هميشه مي ماند
يک حرف هميشه کافی است
حرف منو صدای من
روزی دوباره مي آيد
در گوش شهر عشق تو
دروازه مي گشايد 

روزی صدای آزارم
در هر ستاره مي پيچد
با من تو و هزاران من
مثل شکوه يک تن
آن روز دوباره مي خوانيم
خشم صدای توفانيم
ما

+ نوشته شده در Wed 25 Jul 2007ساعت 1:21 PM توسط مهرو ملالی |

گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست!
گویا، زبان شعرو سخن می بود
تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شکفته بر لب من می بود»
گویم به پاسخ تو که:« ایا هست
«شعری ز چشم های تو زیبا تر؟
«یا من شنیده ام ز کسی هرگز
«حرفی از آن نگاه، فریباتر؟
«دریای سرکشی ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دریا رنگ
یک گوشه از دو چشم کبود تست
ای آسمان روشن مینا رنگ»
«ای کاش بود پیکر من شعری
تا قصه ساز بزم شبت می شد
می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
سرمست بوسه های لبت می شد»
«می مرد کاش بر لب من آن شعر
کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت
اما چو دیدگان تو چشمانم
در یک نگه هزار سخن می گفت»

                           شعر از بانوی غزل ایران "سیمین بهبهانی"

+ نوشته شده در Mon 23 Jul 2007ساعت 2:47 PM توسط مهرو ملالی |