چند سال پیش به دنبال شهادت محمود صارمی خبرنگار نازنینمان در افغانستان روز ۱۷ مرداد را روز خبرنگار نام نهادند . امروز در ایران به خاطر سرکوب وبازداشت و...لحظه به لحظه ی روزها را باید عنوانی داد .به هر حال روز خبرنگار را به احترام تمامی خبرنگاران گرامی می داریم.
زنان روزنامه نگار، خبرنگار می آیند و خبرنگار می روند


مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
زاهِ شرر بار ، این قفس را
درشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمهء آزادی ِ نوع ِ بشر سرا
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی سپَر شد
نالهء عاشق ناز معشوق
هردو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد.
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
شعر از "محمد علی بهمنی"
روزی صدای آزارم
در هر ستاره مي پيچد
با من تو و هزاران من
مثل شکوه يک تن
آن روز دوباره مي خوانيم
خشم صدای توفانيم
ما
گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست!
گویا، زبان شعرو سخن می بود
تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شکفته بر لب من می بود»
گویم به پاسخ تو که:« ایا هست
«شعری ز چشم های تو زیبا تر؟
«یا من شنیده ام ز کسی هرگز
«حرفی از آن نگاه، فریباتر؟
«دریای سرکشی ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دریا رنگ
یک گوشه از دو چشم کبود تست
ای آسمان روشن مینا رنگ»
«ای کاش بود پیکر من شعری
تا قصه ساز بزم شبت می شد
می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
سرمست بوسه های لبت می شد»
«می مرد کاش بر لب من آن شعر
کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت
اما چو دیدگان تو چشمانم
در یک نگه هزار سخن می گفت»
شعر از بانوی غزل ایران "سیمین بهبهانی"