زندگی را می خواهیم
و همواره
فراموشی آن را
پی دستاویزیم
افتاده ایم
در دام پندارها
گمگشته ی هزار توی باورها
فوران زدن
خالی شدن
از نو زاده شدن
باز هم متولد خواهم شد
در کمین لحظه ای هستم
یکشنبه بیست وپنجم فروردین
ابراهیم یزدی : یک روحانی در راهرو با هفت تیر کمری خودش هویدا را کشت سپس او را روی صندلی نشانده حکم اعدام را قرائت کردند .
دقیقه ۳:۲۹ به بعد ** ابراهیم یزدی : هویدا آماده شده بود که از 14 سال نخست وزیری خود سخن بگوید، یکی از آقایان روحانی که آن جا بوده و من مایل نیستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تیر کمری خودش هویدا را کشت و بعد هویدا را بردند روی صندلی اش نشاندند و عکس گرفتند و حکم اعدامش را برایش قرائت کردند .
دکتر ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی ایران در سالگرد انقلاب اسلامی در فیلم کوتاهی در خلال بیان خاطراتش مطالب جدیدی را از اعدام هویدا مطرح کرده است. وی در این فیلم می گوید: وقتی هویدا را از پادگان جمشیدیه به مدرسه ی رفاه آوردند به من گفت که فلانی من حرف های زیادی دارم که باید بزنم. این خیلی طبیعی بود فردی که 14 سال نخست وزیری یک نظام را کرده است اطلاعات بسیار گسترده ای از درون نظام داشته باشد. پیش فرض من این است که می خواست راجع به نظام گذشته حرف بزند.
من با توجه به این که اطرافیان شاه یک عداوت خاصی با هویدا پیدا کرده بودند و به همین دلیل او را به زندان انداخته بودند نگران بودم که در آن اتاقی که همه ی فرماندهان نظام قبل در آن بودند او را در آن اتاق خفه اش بکنند. بنابراین من در مدرسه ی رفاه یک اتاق دیگری را ترتیب دادم که هویدا را آن جا تنها نگهداری کنند. من به آقای خمینی گفتم که هویدا اسرار زیادی دارد.
زمانی می شود که ما می گفتیم خاندان پهلوی فاسد بودند و روابط کثیفی داشتند، خب ما مخالف بودیم و می توانستیم هر حرفی را بزنیم. اما نخست وزیری که 14 سال مسئول بود است می خواهد حرف بزند .باید بگذاریم حرفش را بزند. آقای خمینی پیشنهاد من را پذیرفت. به خلخالی گفت همان جور که فلانی می گوید عمل کنید.
دکتر یزدی در جواب سوالی در مورد نحوه ی اعدام هویدا می گوید: هنگامی که هویدا شروع کرد که بگوید در دوران 14 ساله زمامداری او به عنوان نخست وزیر شاه چه اتفاقاتی افتاده است و خاطراتش را بیان بکند، رییس جلسه به دادگاه تنفسی کوتاه می دهد. موقعی که هویدا به راهروی دادگاه می آید یکی از آقایان روحانی که آن جا بوده و من مایل نیستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تیر کمری خودش او را می کشد. بدین ترتیب آقای هویدا را می برند روی صندلی اش می نشانند و عکس بر می دارند و حکم اعدامش را برایش قرائت می کنند و بعد می برند. اصلا چنین چیزی نبود که اعدامش بکنند.
روان پاکش شاد باد![]()
این روزها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آن قدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است
"نصرت رحمانی"
وی پایاننامهاش را دربارهٔ زندگی و اقدامات سیاسی میرزا تقیخان امیرکبیر نوشت که دو سال بعد با عنوان «امیرکبیر و ایران» با مقدمهٔ استادش محمود محمود به چاپ رسید.
آدمیت در دوران دانشجویی دانشکدهٔ حقوق، در سال ۱۳۱۹ شمسی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. ور در این وزارتهانه مسئولیتهایی از جمله: دبیر دوم سفارت ایران در لندن، معاونت ادارهٔ اطلاعات و مطبوعات، معاونت ادارهٔ کارگزینی، دبیر اول نمایندگی دائمی ایران در سازمان ملل متحد، رایزن سفارت ایران در سازمان ملل، نمایندهٔ ایران در کمیسیون وابسته به شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد، نمایندهٔ ایران در کمیسیون حقوقی تعریف تعرض، مخبر کمیسیون امور حقوقی در مجمع عمومی نهم، نمایندهٔ ایران در کنفرانس ممالک آسیایی و آفریقایی در باندونگ، مدیر کل سیاسی وزارت خارجه، مشاور عالی وزارت امور خارجه، معاون وزارت امور خارجه، سفیر ایران در لاهه، سفیر ایران در مسکو، سفیر ایران در فیلیپین و نهایتاً سفیر ایران در هند بود. آدمیت در کنار انجام مأموریت اداری در بریتانیا، وارد دانشکدهٔ علوم سیاسی و اقتصاد لندن شد و پس از پنج سال تحصیل در رشتهٔ تاریخ و فلسفهٔ سیاسی در سال ۱۹۴۱ میلادی به درجهٔ دکتری دست یافت.
آدمیت در سال ۱۳۳۰ به عنوان جوانترین سفیر ایران در سازمان ملل معرفی شد.
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد .....
شعر از ه الف سایه
سر ِ فردوسی، تو میدون، بغل ِ مجسمه،
اون جا که صدا گـُمه، تو ازدحام ِ همهمه،
یه شوفر گلو درونده، یه نفس داد می زنه :
«-یه نفر میدون ِ آزادی! آهای کی با منه؟»
من پیاده می گذرم از بغل ِ صدای اون،
تو اگه پیاده یی، با من همین شعر ُ بخون :
چراغای راهنمایی قاطی کردن دوباره!
یه روزی این ترافیک دخل ِ ماها رُ میاره!
خیابون ِ انقلاب خیلی بُلنده! مگه نه؟
مونده تا میدون ِ آزادی! آهای مسافرا!
شماهام پیاده شین! بگین: چرا؟ بگین: چرا؟
واسه چی میدون ِ انقلاب شلوغه همیشه؟
واسه چی چمبره ی این ترافیک وا نمی شه؟
اگه تقصیر ِ چراغاس چراغا ر ُ می شکنیم!
اگه تقصیر ِ شب ِ این شب ُ آتیش می زنیم!
آخه ما میدون ِآزادی ر ُ باید ببینیم!
نباید دس روی دستامون بذاریم بشینیم!
چراغای راهنمایی قاطی کردن دوباره!
یه روزی این ترافیک دخل ِ ماها ر ُ میاره!
خیابون ِ انقلاب خیلی بُلنده! مگه نه؟
چراغای قرمزش راه ُ می بنده! مگه نه؟
مونده تا میدون ِ آزادی! آهای مسافرا!
شماهام پیاده شین! بگین: چرا؟ بگین: چرا؟
یغما گلرویی
عید آمدو سال نو آغاز شد.سال تحویل امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داشت. مهسا که نبود مهشید ایناهم که دیگه خونشون نزدیک ما نیست. مهشاد هم که همیشه بعد ازسال تحویل میاد. فقط من بودم ومامان وبابام. جای آقاجان نازنینم هم خیلی خالی بود با اینکه پنجمین سالیه که باهامون نیست اما من هنوز جای خالیشو کاملن احساس می کنم.به هر حال دیگه سال ۱۳۸۷ خورشیدی هم آمد تا بر عمر ما بیفزاید. مسافرت که نمی ریم تو اصفهان هم که فامیل نداریم دوستان وهمسایگان هم که اکثرن رفته اند سفر پس بنابراین بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که بشینم درس بخونم ویه موضوع برای پایان نامه ام انتخاب کنم .ویژه نامه ی شهروند امروز هم مطالب خواندنی زیادی داره که هرروز تعدادیشو می خونم.یادش به خیر چقدر اون موقع ها که بچه بودیم عید بهمون خوش می گذشت .....
من از زبان برگ
من از زبان جاری سبز درخت ها،
پرواز ابر
نجوای چشمه سار
من از زبان رویش نرگس به دستها
من از نگاه شقایق
من از نوای دلکش سبزی فروش شهر
من از ترانه ی فیروز سرخ پوش
پرواز چلچله، رقص شکوفه ها
از هفت سین
از برگ سبز بید
می خوانم این پیام
نوروز می رسد
با کوله بار عشق
از کومه های دور
گلریز و گل فشان
می خوانم این ترانه و فریاد می زنم:
آزادی، ای عزیز ترین عشق
آزادی ای شریف ترین چیز
بر لاله زار میهنم، ایران
در اهتزاز باش