ما را به دم پیر نگه نتوان داشت
در خانه ی دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
دختران سیه روز
تا به کی در افسوس
زیر دست مردان
تا به چند محبوس
در چنین محیطی
دختران ایران
تا به کی خموشی
ای زنان ایران
هیچکس خبر نیست
فکر خیر و شر نیست
ای رجال ایران
زن مگر بشر نیست
چند در حجابی
تا به کی به خوابی
از وجود شیخ است
این همه خرابی
مملکت خراب است
ملتش به خواب است
ای زنان ملت
وقت انقلاب است
دختران ملت
تا به کی به ذلت
بر کنید از سر
چادر مذلت
نام شاعر را متاسفانه نمی دانم
+
نوشته شده در
Wed 18 Feb 2009ساعت
2:5 PM توسط مهرو ملالی
|
دیروز یه نوشته طولانی در باره ی ۲۲ بهمن نوشتم اما نحسی این روز باعث شد نوشته ام پاک بشه.
امروز اینقدر اینجا باران شدید بود که احساس می کردم در بهترین مکان وزمان زندگیم قرار گرفتم.خدایا سپاسگزارتیم بابت برکتی که از آسمان برایمان می فرستی .
+
نوشته شده در
Wed 11 Feb 2009ساعت
9:36 PM توسط مهرو ملالی
|
امروز هم گذشت. ظهر رفتم بانک چکی که داشتم را گرفتم.بعد اومدم خونه ناهار قورمه سبزی داشتم اونو خوردم وآماده شدم که با اویس ونارسیس بریم دانشکده علوم احتماعی دانشگاه تهران یه نشستی بود درباره ی رفع تبعیض علیه زنان. که سخنرانان خانم ها رزا قراچورلو وخانم نسرین ستوده بودند که گویا دوستان دوران لیسانس وفوق لیسانس بودند واز قرار با نارسیس خانم ما هم در دوران لیسانس همکلاسی بودند.بحث جالب بود از انجمن زنان اصفهان هم خانم آزرم تشریف داشتند که قرار شد وقتی می رم اصفهان برم پیششون از وکلای انجمن زنان اصفهان هستند . دختر خانمی کنار دستم نشسته بود که تا خانم قراچورلو پیش از شروع جلسه به اسم مهسا صداش کرد ازش پرسیدم شما منو میشناسید شما مگه مشهدی نیستین گفت چرا گفتم من مه رو هستم گفت آهان می خواستی بری افغانستان؟ گفتم آره من ومهسا از طریق وبلاگم باهم آشنا بودیم اما همو ندیده بودیم شنبه دعوتم کرد برای دفاع پایان نامه اش برم .شب هم با آیلار جونم حرف زدم قرار شد شنبه صبح بریم کتابخانه.
+
نوشته شده در
Mon 9 Feb 2009ساعت
10:15 PM توسط مهرو ملالی
|
امروز اومدم تهران. یه زمانی یه عزیزی داشتم تو تهران که برای اومدن پیشش روز شماری می کردم اما فقط در این دوسال یه بار دیدمش واو هم از ایران رفت. عطیه ی مهربونم یادته چقدر شوروشوق داشتم؟کاش بودی کاش قدر بودنتو داشتم حیف که نیستی اما حوشحالم که به آرزوت رسیدی وبه جایی رفتی که دوستش داشتی. یادته وقتی تو ارکات همدیگر را بعد چند سال پیدا کردیم چه ذوقی کردیم؟یادته عید 1385 اومدین اصفهان برام یه دسته گل خوشگل با یه هدیه ی خیلی ناز آوردی ....اما من اومدم تهران اصلن قدر لحظه هایی که تو درش بودی رو ندونستم والان آرزو می کنم کاش داشتمت دوست باوفای مهربونم...
کدام ستاره
گواه آغاز تو بود
که جراحت بال پرستو
در اعتماد دستهایت
التیام می یافت
و درخت
ترس تبر را
از یاد می برد
چه خوب بودی ای نازنین
وقتی کنار دلتنگی ام می نشستی
چونان کبوتری
بر شاخه های خالی پاییز
و تمام نیاز مرا به عشق
با صلابتی شاعرانه
عاشقانه
آواز می دادی
آه
چه خوب بودی (وهستی)ای نازنین
شعر از ناهید عباسی
+
نوشته شده در
Sun 8 Feb 2009ساعت
6:52 PM توسط مهرو ملالی
|
چرا به دیوارهای برفی می کوبدم
با چرخشی بی حاصل
باد خودسر ویرانگر؟
عریان و فراری
کوه به کوه
دور از آشیانه
پرتاب هیچ مژه ای
به دیوار گرمی نمی کوبدم
چرا هی می خورم به زمین گرم
با دیوارهای برفی اش
معلوم نیست
که می لرزم
گر گرفته ام
از این همه روهای دوتایی
کجای زمینم؟
کجایش
پست
کدام بالای این خاک
جوانه می زنند
دست ها از شکاف دیوارهایی
که برفی اند.
شعر از اشرف حسینی
+
نوشته شده در
Wed 4 Feb 2009ساعت
8:58 PM توسط مهرو ملالی
|
پارسال همچین روزی با بچه ها بعد از امتحان سازمان های بین المللی که آخرین امتحان بود رفتیم خانه ی هنرمندان یادش بخیر چقدر عکس یادگاری گرفتیم.امروز تمامن خانه بودم وبد اخلاق الکی اومدم واسه ناهار با غذا بازی کردم ورفتم در اتاق وتا ساعت ۵ که مامانم صدام کرد که باهاش چایی بخورم . این روزا با همه بد شدم.از خودم ناراضیم.
+
نوشته شده در
Mon 2 Feb 2009ساعت
6:51 PM توسط مهرو ملالی
|
به
نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و اینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه
بر نیامد
احمد شاملو
+
نوشته شده در
Sun 1 Feb 2009ساعت
11:31 AM توسط مهرو ملالی
|
امروز هم گذشت وسخت گذشت.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم می خواد بمیرم از دست اینهمه ناباور خیال پرست.فردا باید برم از سرم عکس بگیرم. ای کاش دکتر بگه به زودی می میری.هیچکس باورش نمی شه که آرزومه بمیرم.هرکاری می کنم خوب شم نمی شه.
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
+
نوشته شده در
Sun 1 Feb 2009ساعت
1:20 AM توسط مهرو ملالی
|
اینجا داره بارون میاد....
دلم می خواد برم بیرون اما سردرد امانم رو گرفته این دیگه چه دردی بود گرفتم.؟داشتم فکر می کردم در این دوسال گذشته خیلی بهم سخت گذشت.هیچ کس ندونه خدا خوب می دونه.خدایا کمکم کن بذار بهتر بشم بذار کمتر فکر کنم بذارآرامشم رو دوباره بدست بیارم.سردرگمم ،گیجم تمرکز انجام هیچ کاری رو ندارم.خواستم کمتر فکر کنم اما سر درد اومد سراغم.فردا دوازدهم بهمن ماهه آغاز دهه ی فجر. دوران دبستان که بودم با چندتا از دوستام به دهه ی فجر می گفتیم دهه ی زجر. شاید اون موقع درک کاملی از حرفی که می زدیم نداشتیم اما امروز می فهمم چرا باید به دهه ی فجر بگیم دهه ی زجر....
+
نوشته شده در
Fri 30 Jan 2009ساعت
5:15 PM توسط مهرو ملالی
|
الان اصفهانم. تو اتاقم و صدای موسیقی بلند بختیاری منو داره می بره به روزهای خوش کودکی.حیف که آقاجانم زنده نیست که سرمو بذارم روی پاهاش وآرام بگیرم......
+
نوشته شده در
Wed 28 Jan 2009ساعت
5:58 PM توسط مهرو ملالی
|
امروز سر درد عجیبی داشتم. دیروز و دیشب خیلی بهم بد گذشت. اونقدر که تا الان هنوز سرم درد می کنه.ساعت ۵ تصمیم گرفتم برگردم اصفهان زنگ زدم همسفر آرژانتین اول برا ساعت ۰۰:۱۵ رزرو کردم بعد زنگ زدم به ساعت ۲۱:۳۰ تغییرش دادم.دیگه نتونستم واقعن تحمل کنم.
دیروز آخرین امتحانمو دادم اتفاقن خیلی هم خوب شد. دوست مهربونم که سوغاتیامو برام با پیک فرستاده بود باهام قهر کرده. دیگه هم جوابمو نداد دلم براش تنگ می شه. اما چی کار کنم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه.
شیما واویس هم دیروز کادوهامو دادن .منم کادوهاشونو دادم منم برای اون دوتا کله بودا را خریدم که هر۳تامون ازش داشته باشیم نمی دونم چرا این حال من رو به خوبی نمی ره هرکاری می کنم بهتر نمی شه. خدایا خودت کمکم کن.
+
نوشته شده در
Mon 26 Jan 2009ساعت
7:46 PM توسط مهرو ملالی
|
از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده
نجاتم بده نجاتم بده
نجاتم بده نجاتم بده
+
نوشته شده در
Mon 26 Jan 2009ساعت
4:31 PM توسط مهرو ملالی
|
شنبه شد. هفته ای جدید وشاید همراه با افکاری جدید....صبح یه سر رفتم مرکز مطالعات رسانه ها. هوا خیلی سرد بود .یه خانم نازنینی اونجا مشغول به کار هستن که سرشار از مهربانی وانرژی خوبند وقتی خانم علی آبادی رو می بینم می فهمم مهربانی وخوشرویی با ارباب رجوع هنوز در سیستم ادارات ومراکز دولتی وجود داره.چند شب پیش با یه دوست قدیمی تلفنی حرف می زدم شاید کل مکالمه ۱۰ دقیقه هم نشد اما حرفهایی بهم زد که به خوم اومدم وفهمیدم خودم باید دوباره زندگی رو شروع کنم ما هممون تو این زندگی پرت شدیم خودمون باید آغازگر باشیم.آن پرت شدن نقطه ی آغازمون نبوده.اما مگه می شه آدم این همه بدبختی دور وبرش ببینه وبی تفاوت باشه؟من دردهام دردهای شخصی نیستن به خاطر این وقتی هرکی ازم می پرسه مهرو دردت چیه می گم نمی دونم شاید کسی باورش نشه من دردهام دردهای اجتماعین دردهایی که می تونه نابودگر باشن اما می دونم من به تنهایی نمی تونم کاری از پیش ببرم به این خاطر سرخورده می شم وگوشه گیر....
+
نوشته شده در
Sat 24 Jan 2009ساعت
3:33 PM توسط مهرو ملالی
|
امروز ۲ تا امتحان داشتم هر دو هم در یک ساعت و دیشب هم ۳ ساعت بیشتر نخوابیدم.امیدوارم امتحانام خوب شده باشن یکی دیگه بیشتر نمونده......امروز صبح دوست عزیزم بعد از یکماه سوغاتیمو با پیک فرستاد از بس من نرفتم بگیرمش سر به سرم می ذاشت می گفت دادمش به همکارم که یه خانم چینیه منم می گفتم بش که فکر سوغاتیم نمی ذاره درس بخونم.صبح ساعت ۹:۳۰ پیک در زد و رفتم گرفتم یه عطر خوشبو بود با یه خرس ناز که تو گردنش شکلات داره. امروز عطر جدیدمو زدم وکلی لذت بردم از بوی خوبش.امتحان بعدی یکشنبه است شاید امروز برم خونه ی یکی از فک وفامیلها حوصلم دیگه سر رفت از درس....
این هم از شعر امروز که از شادروان عمران صلاحی است:
صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم
+
نوشته شده در
Thu 22 Jan 2009ساعت
3:44 PM توسط مهرو ملالی
|
فردا ۲تا امتحان دارم یکی حقوق تجارت بین الملل یکی حقوق کیفری بین الملل هر دو هم در یک ساعت هستند.نمی دونم چی کار کنم. اول به پرسش های کدامشون پاسخ بدم.فردا نتیجشو میام اینجا می نویسم.صبح یه سر رفتم مرکز مطالعات رسانه ها وکارمو انجام دادم. حیف من اینجا تلویزیون ندارم که دوستانمو در شبکه بی بی سی ببینم سرعت اینترنتم پایینه از اینترنت هم نمی تونم. اما شنیدم خیلی خوب دارن کار می کنن. برا همشون آرزو پیروزی می کنم.دلم می خواد این روزا اینجا شعر بنویسم.
امروز یه شعر از شادروان رهی معیری می نویسم:
پاس ادب به حد کفایت نگاه دار
خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی
با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی
با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی
در خون نشست غنچه که شد همنشین خار
گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی
افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک
پامال هر نه بهره شوی از فروتنی
+
نوشته شده در
Wed 21 Jan 2009ساعت
12:49 PM توسط مهرو ملالی
|
همین چند لحظه پیش
لابد
پروانه ای که باید
از پیله درنیامده است و
جایی ، دستی ، گلوی کسی را فشرده است و
کسی ، کنار سرنگش به خواب رفته است و
همین چند لحظه پیش
که برایت نوشتم
عزیزترینم
زمین به اوراد عاشقانه محتاج است
رویا زرین
+
نوشته شده در
Tue 20 Jan 2009ساعت
12:4 PM توسط مهرو ملالی
|