تبليغاتX
دختری از ایران
 کسی هلم داد و
 بند ناف مرا برید و
گره زد به روشنایی مهتاب
 دلم گرفته بود و
 اولین ترانه
بوی شور گریه را می داد
+ نوشته شده در Tue 17 Mar 2009ساعت 4:3 PM توسط مهرو ملالی |

روزهای آخر اسفند رو دوست دارم

یه عالمه از دوستای خوبم تو اسفند به دنیا اومدن.هرروز هم به یکیشون شاد باش بگم این ماه برام قشنگ تر هم می شه. دیروز تولد آزاده ی گلم بود. او هم مانند بیشتر دوستان از ایران رفت.....

 جشن فارغ التحصیلیمان را در  پانزدهم   اسفندماه برگزار کردند وآنقدر خوش گذشت که این ماه را برایم زیباتر ساعت دیروز رفتم دانشکده عکس های جشن رو بگیرم تا وارد شدم آقای هفت سوار گفت چه حلال زاده ای الان یکی از دوستانت عکس تو رو داشت می دید تو آلبوم اما نمی دونست کدوم دوستم بوده.عکس رو گرفتم اما سی دی جشن بعد از عید آماده می شه. بعد از دانشکده با شیما رفتیم به سمت تجریش یه ذره خرید کردیم ورفتیم ناهار بعد از ناهار از هم جدا شدیم من رفتم به سمت کتابخانه وزارت خارجه وشیما رفت به سمت کرج.این قدر شلوغ بود که تاکسی ها هیچ کدوم به سمت نیاوران نمی رفتن سریع سوار اتوبوس دارآباد شدم هرجند  مجبور بودم بایستم اما آخرش به مقصد می رسیدم تاکسی ها هیچ کدام نمی بردند همه می گفتند دربست.....خیلی مردمان عجیبی هستیم درست در زمان هایی که بهم نیاز داریم رفتارهایمان عوض می شود روزهای نزدیک عید که خیابان ها شلوغند یا روزهای بارانی تاکسی ها حاضر نیستند مثل روال قبل مسافر کشی کنند بعد هم دم از فرهنگ چندین هزارساله می زنیم....کتابخانه که رفتم یه دختر خانمی هم داشت وسایلش رو می ذاشت تو کمد بهم نگاه کردیم بهم گفت من شما رو می شناسم منم گفتم منم همین طور اما از کجا؟یادمون اومد پارسال اردیبهشت تو کارگاه آموزشی فلسطین از دیدگاه حقوق بین الملل همو دیده بودیم و از همدانشگاهی های شپیده دوست گل من بوده بهش گفتم سپیده هم لندنه گفت آره با یکی از دوستام در ارتباطه  انگار داره برا دکترا می ره واشنگتن. گفتم  آره گفت الهم رو هم می شناسی گفتم آره ما تو اصفهان باهم یه اکیپ بودیم گفت تابستون با الهام و... لاهه بودیم.ازش پرسیدم تو فیس بوک نیستی!!!!اونجا جمع بچه ها ودوستان قدیمی جمعه که گفت نه متاسفانه باهم شماره رد وبدل کردیم وخداحافظی نمودیم من رفتم طبقه پایین قسمت آرشیو چندتا پایان نامه گرفتم ومطالعه کردم واومدم بیرون از کتابفروشی تو کوچه آقایی چندتا کتاب خریدم ورفتم سمت خونه. اویس زنگ زد که از رشت اومده برنامه عروسی چیه گفتم من پیرو شما هستم شیما که نمیاد قرار شد ما بریم حدود ساعت ۹:۳۰ رسیدیم عروسی همکلاسیمون سپیده.خیلی خوش گذشت اونجا من واویس وآناهیتا یکی از دوستای سپیده که تو دانشگاه ماهم بود با هم بودیم. من وآناهیتا هردو در یک ماه ویک سال بدنیا اومدیم با این تفاوت که دیشب تولد آناهیتا بود وهنوز تولد من نشده. یه عکس یادگاری هم سپیده از خودش وحامد بهمون داد الان دارم نگاهش می کنم وبراشون آرزوی خوش بختی دارم.امروز هم بر می گردم اصفهان ...دلم برای همه ی عزیزانم تنگ شده. 

+ نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت 10:56 AM توسط مهرو ملالی |

یک
دو
سه
می پرم
نشد ، دوباره
یک
دو
سه
آب ، پروازم را به شبدرها گفت
به نظرم غرق شدم
دوباره از سر ؟
نمی دانم شاید
یا طول نظر کوتاه است
و یا عمق آگاهی
هنوز شقایقهای آن سوی آگاهی منتظرند
یک
دو
سه

 

شعر از امیر بخشایی

+ نوشته شده در Fri 13 Mar 2009ساعت 1:25 PM توسط مهرو ملالی |

کی کسی حال مرا پرسیده است ؟
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود

تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*

می کشید بر دفترش طرح درخت
زیربارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره در زیبایی لیوان آب

*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت.
+ نوشته شده در Mon 9 Mar 2009ساعت 9:12 PM توسط مهرو ملالی |

امروز صبح سر ساعت ۹ رسیدم موسسه  وقتی رسیدم دم کلاس دیدم نه استاد اومده نه همه ی بچه ها .اینهمه تند تند راه رفتنم برای  دیر نرسیدن بیهوده بود. برای دریا وماندانا هم جا گرفتم. دوباره کلاس ما وکلاس گروه A را ادغام کردند  چون استاد نوروزی مثه۲ هفته پیش نیومدند. واستاد بهمن جلالی کلاس را مانند همیشه با بیان شیرینش شروع کردو در حین درس دادن مثال های واقعی وخنده دار زیادی میزد.

کلاس که تمام شد با دریا اومدیم بیرون او سر مدرس از من جدا شد که بره دانشگاهشون.من هم پیاده اومدم تا سر میرزای شیرازی از اونجا سوار تاکسی شدم ودم بانک پیاده شدم ورفتم کارت عابر بانکمو گرفتم به جای اون دوتا کارتی که گم کرده بودم.....

اویس وشیما بهم زنگ زدند که برنامه روز جهانی زن چیه امروز. گفتم قبل از ساعت ۲ خیابان ویلا باشیم چون مراسم ساعت ۲ شروع می شه. شیما که از دانشگاه میومد. اویس بهم گفت آماده باش با آژانس میام دنبالت در حینی که منتظر اویس بودم فرناز بهم زنگ زد گفت اگه نیومدین نیاین جلسه کنسل شده.اما ما تو راه بودیم. تا رسیدیم مسوولین جلسه با چشم اشاره می کردند جدا بشین از هم ووارد سالن نشین. همگی در پارک جمع شدیم اما پلیس گفت  باید متفرق بشین چون این جلسه مجوز نداره در صورتی که مجوز داشت!!!!من وشیما واویس وفرناز ورویا وکیمیا رفتیم کلیسای سر خیابان ویلا وشمع خریدیم وروشن کردیم ودعا کردیم ورفتیم به سمت یه کافی شاپ اما نرسیده به کافی شاپ تصمیم گرفتیم یه سر بریم نشر ثالث ۱ساعت اونجا معطل شدیم ورویا برای من به مناسبت روز جهانی زن یه کتاب خیلی خوب خرید. فرنار هم کتاب خانوم مسعود بهنود ومعمای هویدا عباس میلانی را خرید.ساعت ۴:۳۰ هم در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران زیر پل گیشا جلسه ای بود به مناسبت روز جهانی زن تاکسی گرفتیم رفتیم اون جلسه هم افتاده بود برای فردا.در صورتی که در جلسه ماه پیش تاکید کردند که جلسه ی بعدی ۱۸ مارچ است. اما ساعت ۱۲ تا ۲ خانم الهه کولایی وشهلا لاهیجی در دانشکده علوم اجتماعی سخنرانی داشتند که گویا همین امروز اعلامیه اش را بر در و دیوار دانشکده زده بودند.روز جهانی زن بسیار بی صدا وآرام بود ..................از یکی از دوستانم در آمریکا شنیدم که قرار است کیک این روز را برای تجمع کنندگان در خیابان ویلا به درب خانه هاشان بفرستند.کیک من که هنوز نرسیده.

 

+ نوشته شده در Sun 8 Mar 2009ساعت 8:30 PM توسط مهرو ملالی |

گریز می زنی به کوچه ی تاریک
 گریه نمی کنم
 ماه می دود پا به پای تو
 غبطه نمی خورم
 غرق می شوی
 در تراوش مهتاب
 هنوز نمرده ام از رشک
من
 گیج - گیج
پرت می شوم روی دو پایم واین راه
 که گشوده می شود به هزاران عقوبت تاریک
 من شوکه می شوم
 و طعم بی نظیر رهایی
 چه تلخ می دود انتهای زبانم ...............

رویا زرین

+ نوشته شده در Sun 1 Mar 2009ساعت 11:49 PM توسط مهرو ملالی |

زندگی سخت می گذره

+ نوشته شده در Sun 1 Mar 2009ساعت 1:6 PM توسط مهرو ملالی |

خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است در دل من موج می زند غم دیرین چهره ی شادان من ثبات ندارد داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین اینه ی چشم های خویش بنازم کز غم من پیش خلق ، راز نگوید هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی با تو به جز حالت تو باز نگوید زان همه دردی که پاره کردم دلم را خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را بر دل صد چک من توان گذر نیست آه شما دوستان کوردل من دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید دست بردارید ، از سرم که در این شهر کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست در دل من این چنین عمیق نکاوید زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست من بت چوبین کهنه معبد عشقم جسم مرا موریانه خورد و خراشید دست ازین پیکر تباه بدارید قالب پوسیده را به خاک مپاشید شعر از بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در Sat 28 Feb 2009ساعت 1:43 PM توسط مهرو ملالی |