یه عالمه از دوستای خوبم تو اسفند به دنیا اومدن.هرروز هم به یکیشون شاد باش بگم این ماه برام قشنگ تر هم می شه. دیروز تولد آزاده ی گلم بود. او هم مانند بیشتر دوستان از ایران رفت.....
جشن فارغ التحصیلیمان را در پانزدهم اسفندماه برگزار کردند وآنقدر خوش گذشت که این ماه را برایم زیباتر ساعت دیروز رفتم دانشکده عکس های جشن رو بگیرم تا وارد شدم آقای هفت سوار گفت چه حلال زاده ای الان یکی از دوستانت عکس تو رو داشت می دید تو آلبوم اما نمی دونست کدوم دوستم بوده.عکس رو گرفتم اما سی دی جشن بعد از عید آماده می شه. بعد از دانشکده با شیما رفتیم به سمت تجریش یه ذره خرید کردیم ورفتیم ناهار بعد از ناهار از هم جدا شدیم من رفتم به سمت کتابخانه وزارت خارجه وشیما رفت به سمت کرج.این قدر شلوغ بود که تاکسی ها هیچ کدوم به سمت نیاوران نمی رفتن سریع سوار اتوبوس دارآباد شدم هرجند مجبور بودم بایستم اما آخرش به مقصد می رسیدم تاکسی ها هیچ کدام نمی بردند همه می گفتند دربست.....خیلی مردمان عجیبی هستیم درست در زمان هایی که بهم نیاز داریم رفتارهایمان عوض می شود روزهای نزدیک عید که خیابان ها شلوغند یا روزهای بارانی تاکسی ها حاضر نیستند مثل روال قبل مسافر کشی کنند بعد هم دم از فرهنگ چندین هزارساله می زنیم....کتابخانه که رفتم یه دختر خانمی هم داشت وسایلش رو می ذاشت تو کمد بهم نگاه کردیم بهم گفت من شما رو می شناسم منم گفتم منم همین طور اما از کجا؟یادمون اومد پارسال اردیبهشت تو کارگاه آموزشی فلسطین از دیدگاه حقوق بین الملل همو دیده بودیم و از همدانشگاهی های شپیده دوست گل من بوده بهش گفتم سپیده هم لندنه گفت آره با یکی از دوستام در ارتباطه انگار داره برا دکترا می ره واشنگتن. گفتم آره گفت الهم رو هم می شناسی گفتم آره ما تو اصفهان باهم یه اکیپ بودیم گفت تابستون با الهام و... لاهه بودیم.ازش پرسیدم تو فیس بوک نیستی!!!!اونجا جمع بچه ها ودوستان قدیمی جمعه که گفت نه متاسفانه باهم شماره رد وبدل کردیم وخداحافظی نمودیم من رفتم طبقه پایین قسمت آرشیو چندتا پایان نامه گرفتم ومطالعه کردم واومدم بیرون از کتابفروشی تو کوچه آقایی چندتا کتاب خریدم ورفتم سمت خونه. اویس زنگ زد که از رشت اومده برنامه عروسی چیه گفتم من پیرو شما هستم شیما که نمیاد قرار شد ما بریم حدود ساعت ۹:۳۰ رسیدیم عروسی همکلاسیمون سپیده.خیلی خوش گذشت اونجا من واویس وآناهیتا یکی از دوستای سپیده که تو دانشگاه ماهم بود با هم بودیم. من وآناهیتا هردو در یک ماه ویک سال بدنیا اومدیم با این تفاوت که دیشب تولد آناهیتا بود وهنوز تولد من نشده. یه عکس یادگاری هم سپیده از خودش وحامد بهمون داد الان دارم نگاهش می کنم وبراشون آرزوی خوش بختی دارم.امروز هم بر می گردم اصفهان ...دلم برای همه ی عزیزانم تنگ شده.
شعر از امیر بخشایی
کلاس که تمام شد با دریا اومدیم بیرون او سر مدرس از من جدا شد که بره دانشگاهشون.من هم پیاده اومدم تا سر میرزای شیرازی از اونجا سوار تاکسی شدم ودم بانک پیاده شدم ورفتم کارت عابر بانکمو گرفتم به جای اون دوتا کارتی که گم کرده بودم.....
اویس وشیما بهم زنگ زدند که برنامه روز جهانی زن چیه امروز. گفتم قبل از ساعت ۲ خیابان ویلا باشیم چون مراسم ساعت ۲ شروع می شه. شیما که از دانشگاه میومد. اویس بهم گفت آماده باش با آژانس میام دنبالت در حینی که منتظر اویس بودم فرناز بهم زنگ زد گفت اگه نیومدین نیاین جلسه کنسل شده.اما ما تو راه بودیم. تا رسیدیم مسوولین جلسه با چشم اشاره می کردند جدا بشین از هم ووارد سالن نشین. همگی در پارک جمع شدیم اما پلیس گفت باید متفرق بشین چون این جلسه مجوز نداره در صورتی که مجوز داشت!!!!من وشیما واویس وفرناز ورویا وکیمیا رفتیم کلیسای سر خیابان ویلا وشمع خریدیم وروشن کردیم ودعا کردیم ورفتیم به سمت یه کافی شاپ اما نرسیده به کافی شاپ تصمیم گرفتیم یه سر بریم نشر ثالث ۱ساعت اونجا معطل شدیم ورویا برای من به مناسبت روز جهانی زن یه کتاب خیلی خوب خرید. فرنار هم کتاب خانوم مسعود بهنود ومعمای هویدا عباس میلانی را خرید.ساعت ۴:۳۰ هم در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران زیر پل گیشا جلسه ای بود به مناسبت روز جهانی زن تاکسی گرفتیم رفتیم اون جلسه هم افتاده بود برای فردا.در صورتی که در جلسه ماه پیش تاکید کردند که جلسه ی بعدی ۱۸ مارچ است. اما ساعت ۱۲ تا ۲ خانم الهه کولایی وشهلا لاهیجی در دانشکده علوم اجتماعی سخنرانی داشتند که گویا همین امروز اعلامیه اش را بر در و دیوار دانشکده زده بودند.روز جهانی زن بسیار بی صدا وآرام بود ..................از یکی از دوستانم در آمریکا شنیدم که قرار است کیک این روز را برای تجمع کنندگان در خیابان ویلا به درب خانه هاشان بفرستند.کیک من که هنوز نرسیده.
رویا زرین