تبليغاتX
دختری از ایران
 

نمی‌توانم  با کلاشینکف  شعر بنویسم

نمی‌توانم  با کوکتل‌مولوتف  نقش بزنم  روی کاغذ

نمی‌توانم  با تفنگ ...

 

تف !

 

این‌ها  شاعرانه نیستند

می‌خواهم از تو بنویسم


اما تو را  با همین کلمات  نقش کردند

                                             بر زمین

                                                                                                                             شهاب مقربین         ۱۶ تیر 

+ نوشته شده در Tue 20 Oct 2009ساعت 7:17 PM توسط مهرو ملالی |

 

چیستا یثربی در بیست و هفتم مهر ماه 1347 در تهران به دنیا آمد. وی تحصیلات خود را  در رشته روان شناسی تا مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه الزهرا ادامه داد. یثربی همچنین فارغ التحصیل روزنامه نگاری از یونیسف نیز می باشد. فعالیت های وی حوزه های مختلفی از جمله شعر ، تئاتر، نمایشنامه نویسی، ترجمه و ... را در بر می گیرد.

وی فعالیت هنری خود را از سال 68 به عنوان منتقد سینما و تئاتر در مطبوعات آغاز کرد و اولین تئاتر خود را با عنوان "فردا بهار است شاید" به کارگردانی اعظم بروجردی به روی صحنه برد. وی از طرفداران نظریه تئاتر درمانی است و در  حوزه های هنرهای نمایشی ، تئاتر درمانی و مدیریت آموزشی در دانشگاه تدریس کرده است. از آثار وی در حوزه ی تئاتر می توان به سرخ سوزان، شعبده، طلسم، دخترک شب طولانی، تونل وحشت و پشت شب اشاره کرد.

او از آندسته از زنانی  است که از مرز های متوسط بالا رفته اند. از روز مرگی ها از سطحی نگر ی ها....فراتر از تمامی خوب بودنها گشت هم دختر خوب  وهم همسر خوب وهم مادر خوب اما همانند فروغ زنی تنها شد.

برایش آرزوی تندرستی وشادمانی وکامیابی دارم.


      آثار چاپ شده ی وی عبارتند از:



1- سلام به ناممکن، مجموعه شعر، نشر افق،1376
2- راحیل، نمایشنامه، معائنت فرهنگی جهاد دانشگاهی،1377
3- آبی کوچک عشق، گزینه اشعار عاشقانه ی جهان، نامیرا،1378
4-دخترک شب طولانی، نمایشنامه، مرکز نشر دانشگاهی، 1378
5-عشق در زمان ما، سه قصه ی کوتاه روانشناختی، نامیرا،1379
6- دو زن و دو مرد در آکواریوم، نمایشنامه، نامیرا،1379
7- باغ وحش رویایی، سیلور استاین، ترجمه، نامیرا،1379
8- مهمان سرزمین خواب، نماشنامه، مرکز نشر دانشگاهی،1379
9- آبی کوچک آرامش، ترجمه ی اشعار آئین دائو، نامیرا،1379
10- شاهزاده ی سرزمین عشق، اگزوپری، ترجمه، نامیرا،1379
11-عشق زنان سنگی، گونتر گراس، ترجمه، نامیرا،1379
12-رمئو پرنده است و ژولیت سنگ، ترجمه، نامیرا،1379
13-سلام خانم لوپز، مجموعه داستان، نامیرا،1381
14-تئاتر درمانی و اصول آن، ترجمه، قطره،1381
و...

+ نوشته شده در Mon 19 Oct 2009ساعت 1:40 PM توسط مهرو ملالی |

می دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

شعر از (ه-الف سایه)

+ نوشته شده در Sat 17 Oct 2009ساعت 10:54 PM توسط مهرو ملالی |

 

دور نبود ، نزدیک بود
چشمانش برای دلش گریه می کرد
بزرگ نبود
 قدش شاید به نیمی از آرزوهای من نمی رسید
دور نبود ، نزدیک بود
چشمان عقاب نشانه می رفت
و لحظات تصویر مرگ تکه استخوانی را به نظاره نشسته بود
دور نبود نزدیک بود
ساختمان سر بر افراشته
 و کمربند ابر چون فانوسخانه
 چون تیری بر قلب
بوی غذا ساختمان را آذین کرده بود
شاید ساختمان می توانست او را از مرگ نجات دهد
ولی همه سرگرم مظمون شعار بودند
 چند روزی بیشتر نمانده بود
1+ 7 کتبر در راه بود
عکاس بی مهابا عکس می گرفت
شاید لحظات تکرار نمی شد
این تنها وجه مشترک عکاس با کودک بود
هنگام نهار
عکاس بشقابی پر از آرزوهای کودک داشت
چه لذیذ
زمان چون اسب رم کرده می گریزد
انتظار
انتظار
 عکاس ، عکس
کودک ، غذا
و عقاب ، او
دور نبود ، نزدیک بود
 با هم غذا خوردند
هر دو مسرور
یکی از شکار لحظه و دیگری از شکار استخوان
 1+ 7 اکتبر در روزنامه ها می خوانم

شعر از امیر بخشایی

+ نوشته شده در Mon 12 Oct 2009ساعت 1:56 PM توسط مهرو ملالی |

کودکی شیرین است
هر کسی می داند
یک کسی می گفت هر لحظه به ما
اگر از عمر درازت همه را پس بدهی
این محال است که یک لحظه ای از کودکی، خردی را پس گیری
کودکی اوج، رهایی، همه چیز است
کودکی شیرین است
شاید که بگویی کودکی چیست که هر انسانی، دم به دم می گوید:
کودکی شیرین است

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
کودکی شیرین است
  

شعر از حمید حیدری

+ نوشته شده در Sat 3 Oct 2009ساعت 0:5 AM توسط مهرو ملالی |

 

 

برای پیر

تو را دوست دارم . تو را معبد عطر و عنبر
 تو را پیر ترسای اطهر
 تو را دوست دارم
 تو را آهوی سنبلستان هستی
 تو را پیر بنیان کن شب پرستی
 تو را زاده نور پندار روشن
 تو را ژاله صبح و هم شور گلشن
 تو را
 دوست دارم

شعر از پرویز ابوالفتحی

+ نوشته شده در Thu 1 Oct 2009ساعت 4:22 PM توسط مهرو ملالی |

 

 

افتادم

به جاده ای که دوست می داشتم

وجاده مرا برد

برد/برد/به جایی که دوست نمی داشتم

شعر از شهاب مقربین

+ نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 1:20 AM توسط مهرو ملالی |

 

برگی اگر دریچه ی خود را بست

پاییز نیست

این شیون قهوه ای وزرد

از غوغای قارقار کلاغان است.

شعر از سعید مهیمنی

+ نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 1:3 AM توسط مهرو ملالی |

ساعتی پیش شصت وچهارمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل با سخنرانی  آقای بان کی مون آغاز شد. آقای اوباما برای نخستین بار در مجمع عمومی سازمان ملل در نقش رییس جمهور آمریکا سخنرانی کرد. در عین اینکه آقای اوباما تاکید کرد آمریکا رهبر بلامنازع جهانیان نیست اما  به مشکلات اساسی دنیای امروز پرداخت که همه ی کشورها باید نسبت به آن حساس باشند وگفت هسته ای شدن کشورها به ضرر جهانیان است ومساله ی محیط زیست یکی از اصلی ترین دغدغه های جوامع بشری باید باشد وهمانظور که استبداد یک کشور بر کشورهای دیگر درست نیست استبداد حکومتی بر مردمانش هم قابل قبول نیست.در حرفهای آقای اوباما در زمینه ی منع گسترش سلاح های اتمی  کاملن هویدا بود که  منظورش ایران وکره ی شمالی است. او اشاره کرد که باید دنیا دنیایی آسوده تر گردد. در مورد زدودن فقر وظلم جهانی گفت ودر کل نطق ایشان بسیار متوازن وبجا بود.از صلح بین اسراییل وفلسطین گفت و  به کشورهایی که به حمایت یکجانبه از فلسطین می پردازند گفت شما با این کارتان وضعیت صلح را به خطر می اندازید.

وقتی نخستین سخنرانی آقای اوباما در مجمع عمومی را دیدم وشنیدم یاد نخستین سخنرانی آقای احمدی نژاد افتادم در سال۱۳۸۴ ،که چه حرفهای مزخرف وبیهوده ای می زد وهاله ی نور می دید وهولوکاست را نفی می کرد ودم از داعیه دار بودن عدالت جهانی می زد. ومتاسف گشتم که امسال که سال ۱۳۸۸ هست بازهم او به عنوان نماینده ی ایران به نیویورک رفته است

 

.در حاشیه ی این نشست مجمع عمومی  جمعیت بیشماری  از جوانان ایرانی که بسیاری از آنان حتی در ایران زاده نشده اند برای حمایت از جنبش سبز مردمی ایران مقابل سازمان ملل جمع شده اند تا به جهانیان ثابت کنند محمود احمدی نژاد وتیم همراهش مانند غلامحسین الهام وفاطمه رجبی و... جمعی کودتاچی بیش نیستند وبصورت غیر مشروع در مسند نهاد ریاست جمهوری ایران قرار گرفته اند.

 

پی نوشت: تصویر بالا عکس یک مادر آمریکایی است که با در دست داشتن یک پلاکارد به رییس جمهور غیر مردمی ایران اینگونه خوش آمد گویی می کند: شما ممکن است کلامتان خدایی باشد اما چشمانتان شیطانیست.

 

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 7:37 PM توسط مهرو ملالی |

 

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 2:44 PM توسط مهرو ملالی |

خاطرات دل انگیز/باز مدرسم دیر شد+فیلم

یادش بخیر اکبر عبدی چه قشنگ می گفت باز مدرسم دیر شد حالا چی کار کنم؟

 

 

 

 

یادش بخیر دوران دبستانم را در دبستان ابوسعید گذراندم .با آمادگی ۶سال آنجا خانه ی دوم من بود. بامانتوی طوسی ومقنعه ی کلاهدار مشکی یا سرمه ای. با لوازم التحریر بسیار ساده اما دوست داشتنی با جامدادی های آهنربایی وااااای دلم برای اونروزا لک زده. برا خانم موسوی معلم کلاس اولم برای دوستان کلاس اولم برای کلاس های بزرگ دبستان برای حیاط بزرگ پر از کاجهای بلند برای زنگی که بادست باید زده می شد و برقی نبوداما صدایش به تمامی کلاسها می رسید برای دفتر مدرسمون که بسیار زیبا وقدیمی بود برای خانم برازنده مدیر مدرسه.برای مبصر کلاس اولمون اسمش کاملن یادمه رزیتا صالحی که اون موقع پنجم دبستان بود وبه نظرم خیلی بزرگ میومد. برای آقای بارانی بابای پیر مدرسه که وقتی رفتم کلاس دوم دیگه تو اون مدرسه نبود. برای بوفه ی مدرسه  و خوراکی های خوشمزه ی اون روزها برای  جشنهایی که توش برگزار می کردیم  برای روزهایی که نوبت بعدازظهر بودیم و انجمن مدرسه جلسه داشت وماهایی که باباهامون عضو انجمن بودن می موندیم ودر حیاط خالیه مدرسه بدو بدو می کردیم .من ومهسا وآلا وگلک و داداششون میقات وچندتای دیگه.برای روزهای امتحان که می رفتیم تو امامزاده ی کنار مدرسه ودر سالن امامزاده روی فرش می نشستیم وامتحان می دادیم.برای روزهای معلم که همیشه هدیه ی من به معلم هایم کتاب بود.برای روزهای دوران جنگ که باید به پناهگاه مدرسه پناه می بردیم پناهگاهی که خودمون شاهد ساخته شدنشون بودیم . دلم برای تک تک اون روزها تنگ شده.وامیدوارم همه ی دوستان ومعلمانم شاد وتندرست باشند.

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 1:0 AM توسط مهرو ملالی |

 

من به مهمانی برگ آمده ام

به تماشای خزان صد رنگ

ژاله می بارد از جنبش برگ

برگ می ریزد از گردش باد

چه هیاهوی غریبی است به باغ.....!

"شعر از هما ارژنگی"

پاییز  با مهر شروع می شود.دوستی های قشنگمون که بسیار زیبا وعزیز بود  در ماه مهر، ماه مهربانی ماه شروع مدرسه شکل گرفت.نسل ما که بسیار زود دچار حس نوستالژیک شده است   شروع فصل پاییز  برایش  خاطرات خوش روزهای قشنگ مدرسه را زنده می کند.هرچند در آن روزهای مدرسه ایران در آتش جنگی خانمانسوز می سوخت اما باز به بدی روزهایی که درش هستیم نبود. یا اگر بود ما بچه بودیم  و همه چیز را قشنگتر از آنی که بود می دیدیم.فصل پاییز که می شه آدما عاشقتر می شن مهربونتر می شن حس وحال خوبی داره این فصل خزان.من اصلن خزان را نماد جدایی نمی دانم اتفاقن خزان را دلیلی برای نزدیک شدن دلها بهم می دانم خزان فصل رنگهاست  سرخ وعنابی وزرد سبز و سرخابی وشنگرف و کبود....برگها می ریزند و چه تماشاگه سحر آمیزیست و روح بهاران در خزان جاریست روی هر برگی که به خاک افتاده زندگی می جوشد.

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 0:0 AM توسط مهرو ملالی |