این ابرهای سوخته ی سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا میبرند؟
این بادهای تشنه، هار و حریص وار
دنبال آبگون سراب کدام باغ
پای حصارهای افق سینه میدرند؟
***
کنون درخت لخت کویر
پایان ناامیدی
و آغاز خستگی کدامین مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قریه میآورند؟
***
ای شب! به من بگو
کنون ستاره ها
نجواگران مرثیه ی عشق کیستند
هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند؟
یادش گرامی باد
+
نوشته شده در
Fri 20 Nov 2009ساعت
10:2 AM توسط مهرو ملالی
|
حقیقت است که اطراف ما فراموشی است
هنوز چیزی را به یاد نمی آوریم
وهیچ تاریخی نداریم
فقط تولد ماست
که با نهایت نام شما
حقیقت یافت
محمد علی سپانلو
از شعر (در پایان قرن )مجموعه ی (پاییز در بزرگراه
+
نوشته شده در
Fri 20 Nov 2009ساعت
1:12 AM توسط مهرو ملالی
|
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند
گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم
گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟
بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش
گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار
گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی
گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط
گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم
بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ
گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس
گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد
شعر از آوا کوه بر
+
نوشته شده در
Tue 17 Nov 2009ساعت
9:18 PM توسط مهرو ملالی
|
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من.
شمع من آغاز خاموشی گرفت،
عشق من گرد فراموشی گرفت.
در نگاهم شعله های شوق مرد،
در درونم آتش پنهان فسرد.
غنچه ی شاداب من بی رنگ شد،
گوهر نایاب من چون سنگ شد.
روزگاری بود و روزم سر رسید؛
روزها بگذشت و شامم در رسید.
کس چه می داند شبم چون می رود،
از دو چشمم جویی از خون می رود.
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست.
تا ز یاران بی وفایی دیده ام،
جسم و جان را در جدایی دیده ام.
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند،
گاه ِ سختی دوستی نشناختند.
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من.
ای امید، از نو شبم را روز کن؛
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را،
گرم کن این پیکر یخ بسته را.
همچو مهتاب از دل شامم درآ،
ورنه می میرم درین ظلمت سرا.
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست.
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛
اندک اندک جلوه کن در نامه ام.
باز در گوشم نواها ساز کن،
این چنین با من سخن آغاز کن:
کان دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش.
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند.
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند.
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز.
ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو،
بعد ازین دست من و دامان تو...
شعر از سیمین بانو بهبهانی
+
نوشته شده در
Mon 16 Nov 2009ساعت
10:55 PM توسط مهرو ملالی
|
بیشتر ازآنچه هستم
به کجا می روم
سیل جمعیت
یا
انزوای نگاهم
محاصره ام می کند
زندگی
روزمره گی
اینجا نفسم به تمامی بالا نمی آید
در اندوهم فسیل می شوم.
شعر از منصور شفاعت
+
نوشته شده در
Mon 16 Nov 2009ساعت
12:52 PM توسط مهرو ملالی
|
زیستنم
با حلقه ی اشکی در چشمانم
آرزوهای سرابی......
+
نوشته شده در
Mon 16 Nov 2009ساعت
12:45 PM توسط مهرو ملالی
|
جهانا ! فسون تو ام بی اثر شد
نگیرد مرا جذبه ی مهر و ماهت
نه آن زعفرانی فروغ غروبت
نه آن لعلگون پرتو صبحگاهت
جهانا ! ملال از تو دارم
ملالی که آغاز و پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
تو زین پیش ، زیباتر از حال بودی
دریغا که امروز ، دیگر نه آنی
مرا پیر کردی و خود پیر گشتی
جهانا ! تو قدر جوانی چه دانی ؟
مرا روزها مرد و امید ها مرد
ترا آسمان ها نوید سفر داد
همه گشتی و گشتی و باز گشتی
سپس آسمانت فریبی دگر داد
من اینک نه آنم که بودم
تو اینک نه آنی که بودی
تو با رنج خود ، کاستی از نشاطم
بر اندوه بی انتهایم ، بر عذابم فزودی
جهانا ! ملال از تو دارم
ملالی که پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
زنده یاد نادر نادرپور
+
نوشته شده در
Sun 15 Nov 2009ساعت
11:52 PM توسط مهرو ملالی
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهی بیسروسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم
بستهی سلسلهی سلسلهمویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بیسروسامان دارد؟!
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود …
+
نوشته شده در
Sun 15 Nov 2009ساعت
10:56 PM توسط مهرو ملالی
|
نگران نباش، ما از بازماندگان مجبور عصر آینه ایم
شکسته شدن عادت عجیب شاخسار ستاره است
+
نوشته شده در
Sun 15 Nov 2009ساعت
6:50 PM توسط مهرو ملالی
|
+
نوشته شده در
Sat 14 Nov 2009ساعت
11:12 AM توسط مهرو ملالی
|
غروب یه جمعه ی پاییزیه ومن حال عجیبی دارم.دلم تنگ نیست اما یه جوریه.احساس خوبی ندارم.
کاش آدما پیر نمی شدن مریض نمی شدن بد نمی شدن همه چی خوب ودرست باقی می موند..............
+
نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت
7:11 PM توسط مهرو ملالی
|
.اعدام، سنگسار، زندان، شکجه، اعتراف، سرکوب، اخراج، محروم کردن،تورم ،گرانی، نا امنی.........واژگان وفعلهایی هستند که هر روز در اخبار ایران شنیده می شود.فضای سیاسی- اجتماعی ایران روح وروان مردمانش را می آزارد.دلم می خواهد آرامش وآسایش به سراغمان بیاید ودیگر روزهایمان را با خبر اعدام جوانانی که سرمایه های کشورند شروع نکنیم..دلم می خواهد دروغ وریا برچیده شود ومدعیان راستی ودرستی رسواتر شوندوبه سرنوشت حاکمان ظالمی مبتلا شوند که قدرت مستشان کرده بود وبه نکبت وزاری سقوط کردند.
+
نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت
0:27 AM توسط مهرو ملالی
|
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان
خسرو گلسرخی
+
نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت
0:15 AM توسط مهرو ملالی
|
تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گریه ی شبانه با من است
برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
رقص و مستی و ترانه با من است
گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است
گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است
هر کسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است
خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با من است
هوشنگ ابتهاج
+
نوشته شده در
Wed 11 Nov 2009ساعت
7:37 PM توسط مهرو ملالی
|
ابر پاکیزه ردا
آسمان سرخابی
چشم سبز جنگل
تیره از بی خوابی
کاکل دشت چو دریا در هم
خیس خیس از شبنم
اسب ها یال افشان
لخت در این وادی
شیهه و جست و گریز و آرام
شادی و آزادی
شادی و آزادی
شعر از سیاوش کسرایی
+
نوشته شده در
Mon 9 Nov 2009ساعت
2:38 PM توسط مهرو ملالی
|
باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده
باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی
باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب
شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست
باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی
خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده
باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟
شعر از فریبا شش بلوکی
+
نوشته شده در
Sun 1 Nov 2009ساعت
5:3 PM توسط مهرو ملالی
|
هادی حیدری بازداشت شد. هادی حیدری كاریكاتوریست، عضو بلند پایه مشاركت و مدیر هنری و مدیر صفحه ای به نام شبنامه در روزنامه اعتماد ملی بود كه هر روز به تولید محتوای طنز می پرداخت او در میان افرادی بود كه برای برگزاری دعای كمیل به نیت آزادی شهاب الدین طباطبایی رفته بودند.
هادی جان هر چه زودتر نگاهت به آسمان را دوباره ببینیم
باران بیش از همه ی ما چشم انتظار آمدن بابایی مهربانش است. پس زود بیا
+
نوشته شده در
Fri 23 Oct 2009ساعت
1:27 AM توسط مهرو ملالی
|
بنابر گزارش های رسيده، تعدادی از خانواده های اعضای جبهه مشارکت در مراسم دعای کميل که در منزل یکی از بستگان شهاب الدين طباطبايی در حال برگزاری بود، توسط نيروهای امنيتی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند.
اسامی دقیق بازداشت شدگان تا این لحظه:زهرا مجردی،محمدرضا جلایی پور، محمدحسین خوربک،سعید نورمحمدی،همسر مرتضی الویری،فریده ماشین ،هادی حیدری،ایمان میراب زاده،همسر عبدالله رمضان زاده، محبوبه حقیقی، سمیه مهرجو، زویا حسنی، سعیده کردی نژاد، علی میردامادی، ع......لیرضا طاهری،رضا میر،عطا تهرانچی، اشکان مجلل، همسر خانم کیانوش راد ،خانم ساجده کیانوش راد ( دختر ایشان )،آقایان مهدی مظفری،مهدی مشرف،مهدی فتحی،
این نظام در تناقض تولد یافت و در تناقض رشد کرد حالا هم دارد که آماده موت در تناقض شود.رژیمی که سی سال بر تمام دست آوردهای انسانی تمدن بشری تف کرد و چموشانه لگد انداخت الان به جایی رسیده که از دست پخت های خود چون روز قدس و سیزده آبان به شدت وحشت دارد.مجالس ختم و قرآن خوانی و مولودی خانی را تعطیل می کند.....اندکی مضحک است. نیست!؟
در مملکتی که بوزینه ها امپراطوری راه بیندازند کاریکاتوریستها دعای کمیل ،روزنامه نگارها به غربت، دانشجوها به یغما، سیاستمداران به زندان، عکاسان به تاریکخانه می روند و ما هم به درک
+
نوشته شده در
Fri 23 Oct 2009ساعت
1:20 AM توسط مهرو ملالی
|