تبليغاتX
دختری از ایران

این زمان نادان است
و نمیداند
شاخه ی سبز حیات
روی دیوار زمستان خواب است
این زمان نادان است
او چه میداند
پر پرواز کبوترهارا
چه کسی می چیند
و من اندیشیدم
که چرا ماه ز خورشید
گریزان شده است
که چرا عقربه ها می چرخند
اندکی صبر کن ای چرخ زمان
مادرم سخت مریض احوال است
قصد ماندن دارد
تو اگر بگذاری نوش دارو برسد
این زمان سخت گریزان وپریشان حال است
این زمان نادان است
و کسی نیست بپرسد از او
مگر این لحظه چه عیبی دارد 

شعر از سوزان یگانه

+ نوشته شده در Thu 10 Dec 2009ساعت 10:26 PM توسط مهرو ملالی |

نه خسته ام نه ناامید یه حس غریبی به سراغم اومده  که نمی تونم بیانش کنم اما مطمئنم این حس تا به حال در من وجود نداشته.دلم  می خواد از همه کس وهمه چیز دور باشم دلم می خواد بخوابم وبیدار نشم.من از زندگی نا امید نیستم.شاید .....

  من از پریشانی ها
 سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟

شعر از زنده یاد محمود مشرف زاده(م.آزاد)

+ نوشته شده در Wed 9 Dec 2009ساعت 1:17 AM توسط مهرو ملالی |

مرا تلنگر یادت بس
تا گیتار غزلی بردارم
و پشت پنجره ی ماه برنیامده
تا سحر بنوازم

زنده یاد منوچهر آتشی

+ نوشته شده در Fri 4 Dec 2009ساعت 2:17 PM توسط مهرو ملالی |

من نفهمیدم چرا می نویسم/ از خودم می گویم /یا از دنیا/برای خودم می نویسم/ یا برای دیگران/ اینقدر فهمیدم که پای کسی /یا چیزی در میان است/ از من و دنیا بیشتر/از من و دیگران بزرگتر

زنده یاد بیژن جلالی

+ نوشته شده در Sun 29 Nov 2009ساعت 1:15 AM توسط مهرو ملالی |

از هیچ
 پرت می شوم اینجا
 و دانه ات را باد
 از هیچ کجای بالا دست
 رها می کند روی دامن امنم
 تو ریشه می زنی در من
 سبز می شوی
 و روی کتف های تو لانه می سازم
 برای روز مبادا
 برای گریه های طولانی
برای لحظه های کوتاهی
 که با تو قهر خواهم کرد
 و بعد از آشتی
زمین دوباره همان گلوله ی آبی ست
که رها مانده در بلندی اعماق
 چقدر زیر پایمان خالی ست
 و آسمان
 چه قدر خالی تر

 

رویا زرین

+ نوشته شده در Thu 26 Nov 2009ساعت 10:48 PM توسط مهرو ملالی |

زندگی بی تو چنان ساخت مرا سیر از خود

که طلب می کنم از مرگ هم آغوشی را

آقاجان مهربونم

هفت سال  از رفتنت می گذره. هزار ویک اتفاق  خوب وبد تو زندگیم افتاد. وقتایی که خوشحال بودم دلم می خواست بودی ومی دیدی وقتایی که غصه داشتم وچشمام پر از اشک بود دلم می خواست بودی و باهات درد دل می کردم.. من به دنیا اومدم و خدا بهم یه پدر بزرگ مهربون داد اما دیر به دنیا اومدم وتورو خیلی کم داشتم کاش بیشتر می موندی یا کاش من زودتر به دنیا اومده بودم تا بیشتر می داشتمت.تو همیشه وهمه جا تودلمی تو قشنگترین وبهترین ودست داشتنی ترین پدربزرگ دنیا بودی.همیشه دوستت دارم وبه یادتم حتی اگر نباشی ونبینمت.

 

+ نوشته شده در Mon 23 Nov 2009ساعت 1:17 PM توسط مهرو ملالی |

چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

شعر از آوا کوه بر

+ نوشته شده در Tue 17 Nov 2009ساعت 9:18 PM توسط مهرو ملالی |

 

ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من.
شمع من آغاز خاموشی گرفت،
عشق من گرد فراموشی گرفت.
در نگاهم شعله های شوق مرد،
در درونم آتش پنهان فسرد.
غنچه ی شاداب من بی رنگ شد،
گوهر نایاب من چون سنگ شد.
روزگاری بود و روزم سر رسید؛
روزها بگذشت و شامم در رسید.
کس چه می داند شبم چون می رود،
از دو چشمم جویی از خون می رود.
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست.
تا ز یاران بی وفایی دیده ام،
جسم و جان را در جدایی دیده ام.
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند،
گاه ِ سختی دوستی نشناختند.
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من.
ای امید، از نو شبم را روز کن؛
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را،
گرم کن این پیکر یخ بسته را.
همچو مهتاب از دل شامم درآ،
ورنه می میرم درین ظلمت سرا.
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من اینسان نغمه ها زیبنده نیست.
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام؛
اندک اندک جلوه کن در نامه ام.
باز در گوشم نواها ساز کن،
این چنین با من سخن آغاز کن:
کان دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش.
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند.
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند.
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز.
ای امید، ای گلشنم را آفتاب؛
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو،
بعد ازین دست من و دامان تو...

شعر از سیمین بانو بهبهانی

+ نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 10:55 PM توسط مهرو ملالی |

بیشتر ازآنچه هستم
به کجا می روم
سیل جمعیت
یا
انزوای نگاهم
محاصره ام می کند
زندگی
روزمره گی
اینجا نفسم به تمامی بالا نمی آید
در اندوهم فسیل می شوم.


شعر از منصور شفاعت
+ نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 12:52 PM توسط مهرو ملالی |

زیستنم

با حلقه ی اشکی در چشمانم

آرزوهای سرابی......

+ نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 12:45 PM توسط مهرو ملالی |

جهانا ! فسون تو ام بی اثر شد
نگیرد مرا جذبه ی مهر و ماهت
نه آن زعفرانی فروغ غروبت
نه آن لعلگون پرتو صبحگاهت
 جهانا !‌ ملال از تو دارم
 ملالی که آغاز و پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
تو زین پیش ، زیباتر از حال بودی
 دریغا که امروز ، دیگر نه آنی
مرا پیر کردی و خود پیر گشتی
جهانا ! تو قدر جوانی چه دانی ؟
 مرا روزها مرد و امید ها مرد
 ترا آسمان ها نوید سفر داد
 همه گشتی و گشتی و باز گشتی
سپس آسمانت فریبی دگر داد
 من اینک نه آنم که بودم
تو اینک نه آنی که بودی
تو با رنج خود ، کاستی از نشاطم
 بر اندوه بی انتهایم ،‌ بر عذابم فزودی
 جهانا !‌ ملال از تو دارم
 ملالی که پایان ندارد
 ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد

زنده یاد نادر نادرپور

+ نوشته شده در Sun 15 Nov 2009ساعت 11:52 PM توسط مهرو ملالی |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه‌ی بی‌سروسامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!

سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی‌سروسامان دارد؟!

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود …

+ نوشته شده در Sun 15 Nov 2009ساعت 10:56 PM توسط مهرو ملالی |

نگران نباش، ما از بازماندگان مجبور عصر آینه ایم
شکسته شدن عادت عجیب شاخسار ستاره است
+ نوشته شده در Sun 15 Nov 2009ساعت 6:50 PM توسط مهرو ملالی |

غروب یه جمعه ی پاییزیه ومن حال عجیبی دارم.دلم تنگ نیست اما یه جوریه.احساس خوبی ندارم.

کاش آدما پیر نمی شدن مریض نمی شدن بد نمی شدن همه چی خوب ودرست باقی می موند..............

+ نوشته شده در Fri 13 Nov 2009ساعت 7:11 PM توسط مهرو ملالی |

باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده

باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی

باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست

باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی

خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده

باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟

شعر از فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده در Sun 1 Nov 2009ساعت 5:3 PM توسط مهرو ملالی |

می دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

شعر از (ه-الف سایه)

+ نوشته شده در Sat 17 Oct 2009ساعت 10:54 PM توسط مهرو ملالی |

 

 

افتادم

به جاده ای که دوست می داشتم

وجاده مرا برد

برد/برد/به جایی که دوست نمی داشتم

شعر از شهاب مقربین

+ نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 1:20 AM توسط مهرو ملالی |

 

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

 

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 2:44 PM توسط مهرو ملالی |

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

زنده یاد فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت 7:31 PM توسط مهرو ملالی |

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

 

زنده یاد مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت 10:22 AM توسط مهرو ملالی |

 
 
 
 
و آنچه را
که تجربه آسان نمی فروخت
از حادثه به هدیه گرفتم
در انحنای خط طولی زمان
ای لحظه ... ای دقیقه ی معهود
با من کس این نگفت
قیمت هر چیز
در طول خط منکسری راه می رود
فریاد می کشم
فریاد اعتراض
مسدود باد روزنه ابهام
پوشیده باد و کور که این دیدگاه را
جز انحراف دید ، نه کاریست
و آنچه را که نام صداقت نهاده اند
هرگز به جز دریچه اطمنیان
بر روح عاصیان نتواند بود
ای انفجار ... انفجار مقدس
سر تا به پا عصیان
باید درون دیگ بجوشیم
تو راست گفته ای
او راست گفته است
ما راست گفته ایم ؟
افسوس ،ای راست گفته ها
آنکس که بهره مند از این راستی ست ، کیست ؟
آن با فریب هم آغوش؟
با من کسی نگفت
قیمت هر چیز در طول خط منکسری راه می رود
کس با من این نگفت
ای پرده های عایق
ای سرب ، ای طلا
ای درد و خون
ای تار و پود پرده های صراحت
مگذار نیش مته ی جویای چشم ها
در چشم های تو رخنه کند مگذار
سخت است
سخت
ولی مگذار
دیدن چه سود ؟
اما ز ترس لب نگشودن
در پیله ی هراس خزیدن
دیدن چه سود ؟
اما خموش ماندن
از ترس شب نغودن
و تخم چشم را
با پنجه های عاصی مرتد
از چشم خانه ربودن
بیچارگی ست
زبونی ست
بگذار دیگ بجوشد
هان رخصتی
بی حکمتی نرفت از این دست ، آنچه رفت
بی همتی ، سخن به درازا نمی کشد
در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت
این تهمت است
این تهمتی بزرگ به مار است
و شستن گناه ز دامن ریسمان
بگذار دیگ بجوشد
ای انفجار
انفجار مقدس

شعر از زنده یاد نصرت رحمانی
+ نوشته شده در Thu 17 Sep 2009ساعت 1:48 PM توسط مهرو ملالی |

دلم یک دشت بنفشه می خواهد.
‫و یک اسمان رهایی.
‫یک دشت بنفشه،
‫بنفشه،
‫بنفش.
‫هیچ وقت ساز من کوک نبوده در بنفش.
‫ولی حالا من بنفش را خوب می فهمم.
‫بنفش رنگ غربت است.
‫اما نه غربت غریب
‫بنفش نوعی غربت غریبگی در خانه است.
‫که غریب تر از غریبی است.
‫زرد بپاش اسمان.

افسانه امیری

+ نوشته شده در Tue 15 Sep 2009ساعت 7:31 PM توسط مهرو ملالی |

یک چمدان دارم
 یک سفر دارم
 یک پاییز دارم
 یک شوخی دارم
 لباسهای من کهنه نیست
 ولی در چمدان بسته نمی شود
 یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
 ابری است
 آبی است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
 یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
 شیشه ندارد
 نه سفید نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
 ناتمام است
 شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
 کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر آینه را بشکند
 اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
 اگر حرمت مادرم را
 با چادر سیاه بداند
 اگر شمعدانی در آینه
 کوچک تر شود
 من کوچک می شدم

 

شعر از احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در Fri 11 Sep 2009ساعت 11:19 PM توسط مهرو ملالی |

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

شعر از محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در Tue 8 Sep 2009ساعت 2:3 AM توسط مهرو ملالی |

 

 

اتوبوس رسید
و تنهایی ام را به تنهایی برد :
به سکوت های مافوق صوت برخوردم
و مذاکرات مفصلی برگذار کردم با خودم
به قشنگ ترین لحظه های مسیر دست زدم
و یک ترانه ی دیگر شنیدم
من به تصویر زمین رسیدم
و دوباره تنهایی .
شعر از هومن ربیعی

+ نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعت 3:6 PM توسط مهرو ملالی |

 

 

روشنایی راه
از حضور ماه نبود
چه قدر راه های تاریک از من گذشت
چه قدر خیال حضور ماه پرپر شد
 و آسمان به کوچه های فراموشی رفت
 ولی من نمی دانستم
روشنایی راه
از عبور کودکانی بود
 که از خواب سیب های شبانه می آمدند
و نمی دانستم آسمان
 در کجای این جاده تمام می شود
 و راه های گم شده ، در کجای شبانه مرده اند
راههایی که شهرهای هزار ساله را به خاطر می آورند
 تو در اینجای رفتن چه می کنی ؟
خیال می کنم و در نمی دانم آمدن می گریم
 به گوشه ها پناه می برم و راه آمده را می نویسم
می نویسم
 گندم رطوبت خاک بود
که ما به خاطرش از کوه
به زیر آمدیم
و ساعت های مچی
راه را به بیراهه ها بردند
می نویسم امروز
نشانه ها را از بغض کهنه ای بر می گردند
تا راههای بی عبور کودکی صدایم کنند
 می دانی
 می خواهم آن تنهاترین مسافر راههای بی ته دریا باشم
می خواهم آن کودک ترین عبور
از خواب سیب های شبانه برگردم
و حالا که بر می گردم
در راه کودکانی فقط نگاه می کنند
و در دستهایشان ، خداحافظی غریبی تکان می خورد
انگار آمدنم تمام می شود
دیگر هیچ راهی صدایم نمی زند
که سر زردی جنگل ها و آفتاب
پشت پلک هایم راه می روند
و دره هایی که جاده را تکرار نمی کنند
 انگار من دیگر به راه آمده بر نمی گردم
که دهکده های در راه
چراغهایشان را از یاد برده اند
می خواهم از همین جای نمی دانم آخرین تماشا و
آخرین حرف گم شده باشم
روشنایی راه
از حضور ماه نبود
کودکی سی ساله انگار می گذشت

شعر از هیوا مسیح

 

+ نوشته شده در Wed 2 Sep 2009ساعت 3:27 AM توسط مهرو ملالی |

راه پُر پیچ و خم زندگی آخر
مرا
به کجا خواهد برد؟

+ نوشته شده در Mon 24 Aug 2009ساعت 3:50 PM توسط مهرو ملالی |

خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در Mon 24 Aug 2009ساعت 7:25 AM توسط مهرو ملالی |

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

شعر از زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در Mon 24 Aug 2009ساعت 0:44 AM توسط مهرو ملالی |


باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی

خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده

باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟

شعر از فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده در Fri 21 Aug 2009ساعت 5:38 PM توسط مهرو ملالی |

 عزیز ترینم
شهر همچنان در امن و امان است
 از مرگ و قحطی و تهمت و دیوانگی
 خبری نیست
 از دزد و روسپی
 از سایه های شغال و مار و افعی و عقرب
 اما دروغ چرا ؟
 حالم بد است
 هر چند لحظه سرم سوت می کشد
 دیگر به سکوت هیچ دیواری اعتماد ندارم
 دکتر خیال می کند این تهوع
 از پوچی است
 تجویز کرده تمام پرده های خانه را بسوزانم
 و با پلک های باز بخوابم
 من بعد
 از ترس اشباح این شب بی سپیده
 بگو چگونه نلرزم ؟
عزیز ترینم
 حالا برو برای خودت بخواب و
 ستاره سوا کن
 و چند لحظه بعد
 در انتهای نامه
 صدای گریه می آید

شعر از رویا زرین

+ نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 11:33 PM توسط مهرو ملالی |

بوق ..بوق ...بوق
بردار دیگه
بوق ...بوق ............
بوق
بـــــــــــــوق
به مونیتور گوشیم نگاه می کنم
No Answer
دوباره می گیرم
بوق ...بوق ...
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
The mobile ….
کلافه می شوم
کلافه ام می کنی
دستم رو روی دکمه Power   گوشی نگه می دارم
همین !

جمعه بیست وسوم مرداد ۱۳۸۸

+ نوشته شده در Sat 15 Aug 2009ساعت 7:50 AM توسط مهرو ملالی |

حالم واقعن خیلی بده  از ساعت ۱۲ که رفتم تو رختخواب هر یک دقیقه برام ده ساعت طول کشیده همش درد وعذاب.بخاطر عصبی بودنم تمامی سیستمهای بدنم و  تمامی چارچوب های ذهنم بهم ریخته حالت تهوع شدیدی دارم بی خوابی همراه با استرس ودرد ودلواپسی تپشهای قلبم را بیشتر می کند انگار قلبم می خواهد از جا کنده شود. خدایا خودت کمکم کن.

با هر چه روزگار به من داد
 با هر چه روزگار گرفت از من
 مثل شبی دراز
 در شط پاک زمزمه خویش می روم
 با من ستاره ها
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند
 و مثل ماهیان طلایی شهاب ها
در برکه های ساکت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند
همراه با تپیدن قلبم پرنده ها
 از بوته های شب زده پرواز می کنند
گل اسب های وحشی گندمزار
از مرگ عارفانه یک هدهد غریب
با آه دردناکی لب باز می کنند
با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با کوله بار یک شب بی یاد و خاطره
 با کوله بار یک شب پر سنگ اختران
تنها میان جاده نمناک می روم
مثل شبی دراز
 مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی میش ها
تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم

شعر از زنده یاد منوچهر آتشی

+ نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 4:53 AM توسط مهرو ملالی |

هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،

هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم

هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم

هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم

احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت

مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم

.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها

ولی این بار مرگ را دوست ندارم

چرکه مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است

و تنهایی رفتن دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است


سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است

من سالهاست که تنهایم

سالهاست که من زندهء زندگی را معنی نکردم

... من سالهاست که مرده ام سالهاست

چه هستم!؟

.... شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم

علی اکبر ثابتیان

+ نوشته شده در Sun 9 Aug 2009ساعت 6:43 PM توسط مهرو ملالی |

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در Sun 2 Aug 2009ساعت 2:47 PM توسط مهرو ملالی |

احساس تهی شدن
 موجی است
 که وجودم را فرا گرفته
 دلی که در آن
 عشق تو مأوا گرفته
عشق تو و دیدار تو
 روح تو و عصیان تو
 عصیان تو
 که در عصیان من فریادمی کشد
 مرا تا قعر اقیانوس های درون می برد
 و من به اندازه ی جاده پر از تنهایی
فریاد درون را
 تا نهانخانه ی قلبم فرو می کشم

 

پروانه فتاحی

+ نوشته شده در Fri 31 Jul 2009ساعت 11:24 AM توسط مهرو ملالی |

چه خوب بود
 تابستانهای کودکی
وقتی
کرم های ابریشم را
 به مهمانی برگ های توت می بردیم
 و در
 ولنگاری روزهای بلندش
 هر روز کمی قد می کشیدیم
 یادش به خیر
 پاهای خاکی و پاشویه های حوض
یادش به خیر
 حرفهای همسایه و آفتاب و فراقت

ناهید عباسی

+ نوشته شده در Thu 30 Jul 2009ساعت 1:40 AM توسط مهرو ملالی |

لعنت به این زندگی

همین.............

 

+ نوشته شده در Wed 29 Jul 2009ساعت 1:22 AM توسط مهرو ملالی |

اصلا
 نه کنار من بیا و
 نه کنار بیا با من
 عذاب این همه را که مرور می کنم
 بهتر همان پرنده که اوج گرفته
 بلند
بلند تر

رویا زرین

+ نوشته شده در Wed 22 Jul 2009ساعت 4:59 PM توسط مهرو ملالی |

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سایلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

خواجه حافظ شیرازی

+ نوشته شده در Wed 20 May 2009ساعت 11:15 PM توسط مهرو ملالی |

پنجشنبه های تنهایی دلگیری اش برای من کمتر از جمعه ها نیست.امروز قرار بود با دریا ومینا بریم خرید اما نمی دونم چرا جواب تلفنشونو ندادم.دیشب هم یاسی منو تو یاهو مسنجر گیر آورد وگفت که کجام گفتم تهران گفت بیا امشب مهمونیه علی هستش .هرچی بهت زنگ زده فقط آهنگ عیدانه ی کلاه قرمزی رو می شنیده وتو جواب نمی دادی . گفتم باشه میام. البته دروغ گفتم که دیگه اصرار نکنه بلافاصله علی خودش زنگ زد قبولیشو تبریک گفتم واو گفت منتظر هست که برم برای مهمونیش.

من نرفتم چون منتظر یه تلفن بودم تلفنی که برام حقایقی را روشن کرد هرچند ناراحت کننده اما مفید.به نینا زنگ زدم وباهاش دردل کردم.دندان درد هم امانم رو برده بود.

کلافه ی کلافه ام. دیشب اول خواب دیدم آقاجانم که ۷سال پیش فوت کرده بود دوباره فوت کرده. بعدش خواب دیدم عمه ی بزرگم فوت کرد. بعدش خواب دیدم خودم از یک ساختمان بلند پرت شدم ومردم.شاید به خاطر این آشفتگیها با مینا ودریا نتونستم برم خرید.ساعت ۲ به مهسا زنگ زدم گفتم مهسا من این خوابهارو دیدم اونم گفتم واای مهرو منم پریشب خواب دیدم آقاجان مرده اینقدر گریه کردم که نگو.من بهش گفتم مهسا من خواب مرگ خودم وعمه ی بزرگمان را هم دیدم.گفت خوب امروز برو بهش یه سر بزن. گفتم باشه. بی تاب بودم به خانه یمان زنگ زدم کسی جواب نداد. زنگ زدم موبایل بابام گفت ما باغ هستیم گفتم بابا یه سر برو سر مزار آقاجان من دیشب خواب بد دیدم بابام هم گفت منم دیشب خوابهای بدی دیدم.

من آشفته ام من پریشانم من هیچ نمی فهمم.من یک آدم شکست خورده هستم که هربار که میام بلند شم بدجور می افتم زمین.

دلم می خواد هرروز با استاد فریدون صدیقی کلاس داشته باشم سر کلاس آنقدر به آدم انرژی خوب می دهد که تمامی مشکلاتم را فراموش می کنم.

من خودم رو گم کردم خیلی وقته........من هیچ کجا آرام وقرار ندارم...... من تنهام هرچند دور وبرم شلوغ باشد.

+ نوشته شده در Thu 14 May 2009ساعت 3:25 PM توسط مهرو ملالی |

چه بسیار
که در یک قدمی
 همه چیز خراب می شود
 و تحقق آرزویی
یکسر سراب
 چه بسیار نهال شوقی
 به یک صاعقه
خاکستر می شود
 و امید ثمری
 نقش بر آب
 اما
 زندگی
 این عریان ترین
همواره
دستان ما را می طلبد
تا در تابش نور
 به ردیف شمعدانی ها
 پرده را کنار زنیم
 و برای چینه ی منتظر کبوتران
 دانه بپاشیم

شعر از ناهید عباسی

+ نوشته شده در Wed 15 Apr 2009ساعت 9:14 PM توسط مهرو ملالی |

این دست هایی
که حریصانه
تشنه ی گلوی من اند
ای کاش دیروز
نوازشم نمی کردند
خسته ام
خسته ام
ای کاش کسی مرا به من برگرداند!
و آوازهایم را
در جویبار خاطره ها جاری کند
من چقدر دلتنگم
و چقدر تشنه ی لبخند کسی
که باران را می شناسد
و دریا را می فهمد
و می داند
سنگ ، سنگ است
و نباید پرتاب کرد

شعر از محمد نوری

+ نوشته شده در Fri 3 Apr 2009ساعت 6:36 PM توسط مهرو ملالی |

کی کسی حال مرا پرسیده است ؟
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود

تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*

می کشید بر دفترش طرح درخت
زیربارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره در زیبایی لیوان آب

*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت.
+ نوشته شده در Mon 9 Mar 2009ساعت 9:12 PM توسط مهرو ملالی |

گریز می زنی به کوچه ی تاریک
 گریه نمی کنم
 ماه می دود پا به پای تو
 غبطه نمی خورم
 غرق می شوی
 در تراوش مهتاب
 هنوز نمرده ام از رشک
من
 گیج - گیج
پرت می شوم روی دو پایم واین راه
 که گشوده می شود به هزاران عقوبت تاریک
 من شوکه می شوم
 و طعم بی نظیر رهایی
 چه تلخ می دود انتهای زبانم ...............

رویا زرین

+ نوشته شده در Sun 1 Mar 2009ساعت 11:49 PM توسط مهرو ملالی |

زندگی سخت می گذره

+ نوشته شده در Sun 1 Mar 2009ساعت 1:6 PM توسط مهرو ملالی |

خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است در دل من موج می زند غم دیرین چهره ی شادان من ثبات ندارد داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین اینه ی چشم های خویش بنازم کز غم من پیش خلق ، راز نگوید هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی با تو به جز حالت تو باز نگوید زان همه دردی که پاره کردم دلم را خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را بر دل صد چک من توان گذر نیست آه شما دوستان کوردل من دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید دست بردارید ، از سرم که در این شهر کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست در دل من این چنین عمیق نکاوید زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست من بت چوبین کهنه معبد عشقم جسم مرا موریانه خورد و خراشید دست ازین پیکر تباه بدارید قالب پوسیده را به خاک مپاشید شعر از بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در Sat 28 Feb 2009ساعت 1:43 PM توسط مهرو ملالی |

امروز اومدم تهران. یه زمانی یه عزیزی داشتم تو تهران که برای اومدن پیشش روز شماری می کردم اما فقط در این دوسال یه بار دیدمش واو هم از ایران رفت. عطیه ی مهربونم یادته چقدر شوروشوق داشتم؟کاش بودی کاش قدر بودنتو داشتم حیف که نیستی اما حوشحالم که به آرزوت رسیدی وبه جایی رفتی که دوستش داشتی. یادته وقتی تو ارکات همدیگر را بعد چند سال پیدا کردیم چه ذوقی کردیم؟یادته عید 1385 اومدین اصفهان برام یه دسته گل خوشگل با یه هدیه ی خیلی ناز  آوردی ....اما من اومدم تهران اصلن قدر لحظه هایی که تو درش بودی رو ندونستم والان آرزو می کنم کاش داشتمت دوست باوفای مهربونم...

کدام ستاره
 گواه آغاز تو بود
که جراحت بال پرستو
 در اعتماد دستهایت
التیام می یافت
و درخت
ترس تبر را
 از یاد می برد
چه خوب بودی ای نازنین
 وقتی کنار دلتنگی ام می نشستی
چونان کبوتری
 بر شاخه های خالی پاییز
و تمام نیاز مرا به عشق
با صلابتی شاعرانه
عاشقانه
 آواز می دادی
آه
چه خوب بودی (وهستی)ای نازنین

شعر از ناهید عباسی

+ نوشته شده در Sun 8 Feb 2009ساعت 6:52 PM توسط مهرو ملالی |

چرا به دیوارهای برفی می کوبدم
با چرخشی بی حاصل
باد خودسر ویرانگر؟

عریان و فراری
کوه به کوه
دور از آشیانه

پرتاب هیچ مژه ای
به دیوار گرمی نمی کوبدم
چرا هی می خورم به زمین گرم
با دیوارهای برفی اش
معلوم نیست
که می لرزم
گر گرفته ام
از این همه روهای دوتایی
کجای زمینم؟
کجایش
پست
کدام بالای این خاک
جوانه می زنند
دست ها از شکاف دیوارهایی
که برفی اند.

شعر از اشرف حسینی

+ نوشته شده در Wed 4 Feb 2009ساعت 8:58 PM توسط مهرو ملالی |

به
نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و اینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.


ماه
بر نیامد

احمد شاملو

+ نوشته شده در Sun 1 Feb 2009ساعت 11:31 AM توسط مهرو ملالی |

مطالب قدیمی‌تر